۱- همیشه گویا باید چیزی باشد که حسابی روح آدم را بساید و روان آدم را نابود کند. درست همان وقت که داری در خیال خودت و با آرامش خاطر به یک روزمرگی مطلوب میرسی و همه چیز بر وفق مراد است، ناگهان به تلنگری همه چیز فرو میریزد و بر سرت آوار میشود. درست همان موقع که از خواب بیدار میشوی در بسترت بازداشت میشوی و بازجویی همانجا آغاز میشود و آن هم نه از سوی دستگاه عظیم بیرونی که از سوی همه آنها که نزدیکترینها به تو هستند. مسئله این است که فاجعه روحی در درون آدم و از سوی عوامل درونی رخ میدهد و آن هم درست وقتی اصلاً فکرش را نمیکنی و همین امر است که روح را میفرساید.
مسئله این است که به صرف بودن آدمی در محیط و جامعه و قرار گرفتن در چنبره این موجودات، مجبور است با آنها تعامل کند و از این رو ناگزیر است ذهن محاسبهگرش را و قوای ذهنی و عقلاییاش را به کار اندازد تا هر چه میتواند به نحوی مطلوب و به طوری که کمترین آسیب را ببیند با همه آنها که او را در برگرفتهاند رفتار کند و از این میان بیشترین آزادی را بیابد. از این رو همهگونه رفتار او به شرط اینکه ایمنی و آزادی او را به مخاطره نیاندازد، اخلاقی است و در این بحثی نیست، گو اینکه نمیتوان در میان این همه خدعه و نیرنگ دیگران رستگارانه زیست که اگر کسی چنین کند، بیگمان در ورطه زوال و نابودی میافتد. و لیکن همه اینها باز هم نمیتواند مانع از بروز فاجعه شود. چه آنکه فاجعه آنگاه اتفاق میافتد که آدمی اصلاً فکرش را نمیکند و این رویداد معمولاً درونی است.
۲- میگویند وقتی عصبانی هستی نباید بنویسی. اتفاقاً آن وقت که آدمی عصبانی است باید بنویسد. فقط این که کجا بنویسد مطرح است. میشود در کاغذ پارهای نوشت و در چاهک انداخت و یا نه، حرفات را بلند جار بکشی. به واقع اگر چنین نکنی همه ناهمواریها را به شکلی نامتعارف و غیرطبیعی هموار کردهای و سطحی یکنواخت و غیرواقعی میسازی که قابل اعتنا نیست.
۳- خیلی مایلم برای این که شمارههای این مطلب زیاد شود، بگویم از هر چه آدم لافزن، زر زرو و الدنگ که با هر اتفاق خوشآیند و هر تلاش ولو نصفه و نیمه ولی نیکو؛ تنها از آن رو که از آن آنها نیست، مخالفت میکنند و زبان به یاوهگویی باز میکنند؛ متنفرم. حال میخواهد از رفقای آدم باشد یا مثلاً از اپوزیسیون یاوهگوی حکومت یا هر گه و احمق دیگری. آدم عقاش مینشیند. خصوصاً وقتی از رانتی گزاف بهرهمند شدهاند و از پلههایی به ناحق بالا رفتهاند و با نگاهی حق به جانب و از بالا آدم را مینگرند. گهشان بزنند.
۴- از اظهارنظرهای مهاجرانی به عنوان نماینده جنبش سبز هیچ خوشم نیامد. استدلالاش در مورد تحریمها و ضربهای که به طبقه متوسط میزند، قابل اعتنا و درخور توجه است اما استدلال از این احمقانهتر نمیشود که "چون احمدینژاد مسلمان است، بمب اتم نمیسازد." اتفاقاً آنها هم استدلالی کاملاً مقابل این مطرح میکنند. گو اینکه این آقا هنوز به حرف خودشان در مورد تکثر و تنوع آرای اسلامی واقف و معتقد نیست و صرفاً این حرفها قرقره دهان کسان است و گاه عمل همان انگارههای مسلط گذشته است که تصمیم میگیرد.
اما آنچه دردآور است آن که واقعاً او نماینده بخشی از تفکر حاکم بر جامعه است که البته بیشتر به اصلاحطلبان حکومتی و نیمهحکومتی نزدیکاند. مسئله سیاست خارجی هنوز چالش بزرگ و عمیقی است و میتواند پاشنه آشیل این جنبش باشد. بسیاری از این اظهار نظرها کودکانه و ابلهانه است که راویشان هم نمیداند با این حرفها به چه کسی سود میرساند. گیرم صادقانه هم باشد، پوچالی و کودکانه است.
جواب آیتالله منتظری به نامه محسن کدیور در این مورد خیلی بهتر از اظهار نظر مهاجرانی بود.