تبليغاتX
انزوا - نمایش وحشت در خیابان‌های شهر
انزوا را بر بسیاری از مصاحبت‌ها ترجیح می‌دهم

۱- بگذارید این وطن بار دیگر برای من وطن شود...

نزدیکی‌های ظهر پنج‌شنبه، مسیر میدان امام حسین تا انقلاب را با ماشین، دو ساعته طی کردم. فقط برای آن‌که قدرت افسارگسیخته نظامی، تحت عنوان امنیت و آرامش جلو مردم مانور وحشت دهد. بیش از ۵۰ موتورسوار با لباس ضد شورش، صدها بنز سیاه و سبز و لندکروز و وانت تویوتا و ون‌هایی که هم پر از سربازان ضد شورش و کماندو بودند. با عنوان امنیت و آرامش. سر هر ایستگاه بی‌آرتی یک تویوتا هایلوکس با کماندوهای باتوم به دست و سربازان کلاش به دستی که از بین ماشین‌ها می‌گذشتند و کماندوهایی که با غضب در کنار مأموران راهنمایی و رانندگی ایستاده‌بودند و مردمی که هاج و واج نظاره‌گر این نمایش وحشت بودند. به چهارراه ولیعصر که رسیدم بیش از سی اتوبوس بی‌آرتی را دیدم که پر از مسافر پشت سر هم ایستاده‌بودند، چون خط ویژه اتوبوس‌ها را نظامیان غرق کرده‌بوند.

مردی، خلاف می‌کند. او چراغ قرمز را رد کرده‌است. مأمور راهنمایی می‌رود که جریمه‌اش کند، چند کماندو به طرف ماشین می‌روند. دلم به حال راننده سوخت. پشت چراغ ایستاده‌ام. حواسم به این نمایش است که چراغ سبز می‌شود. کماندویی که سر چهارراه ایستاده‌است، روی کاپوت ماشین می‌کوبد. استرس می‌گیرم و دو بار پشت سر هم ماشین را خاموش می‌کنم. باری، نظامیان عنان‌گسیخته روزی پر تنش و استرس برایم ایجاد کردند و هنوز هم دست بردار نیستند.

هنوز این نمایش وحشت و ترافیک وحشتناک در خیابان‌های تهران برقرار است. امروز عده‌ای پلیس ضد شورش را بار دیگر در خط ویژه اتوبوس‌های بی‌آرتی می‌بینم. حرف از تنش روانی این نظامی‌گری می‌شود که زنی که جلو تاکسی نشسته‌است، متوحش می‌شود. می‌گوید:" این‌ها باید باشند تا امنیت باشد... وگر نه همه جور فساد می‌شود... شماها می‌خواهید فساد و خلاف کنید... اگر کسی ریگی به کفش‌اش نباشد، چرا باید بترسد..." می‌گویم کلاشینکف ترسناک است. می‌گویم کدام دزد را با این ادوات می‌گیرند. می‌گویم این‌ها نظامی‌اند، پلیس نیستند. می‌گویم هر جرمی مجازاتی دارد. اما نه! خودم را خسته می‌کنم. می‌گویم در هیچ جای دنیا چنین نمایشی نیست. زن می‌گوید:" شما وطن‌فروشید... ما وطن‌مان و مردم‌مان را دوست داریم..." می‌گویم این ترافیک و هیبت، تنش و استرس به وجود می‌آورد. می‌گوید:" من حاضرم دو ساعت در ترافیک باشم و امنیت داشته‌باشم...". نه! فایده ندارد. برایش آرزو می‌کنم که روزی کارش به این حضرات بیفتد تا معنای آرامش را با تمام وجود نیوش کند.

اما سهم من از آرامش چیست؟ پلیسی که اول دبستان برای ما معرفی می‌کردند، باتوم به دست نداشت. کماندو نبود و کلاه ضد شورش نداشت. با دیدن این نمایش به یاد تصویرهایی از عبور سربازان نازی از کشورهای اشغالی می‌افتم. اما این برایم سخت نیست. رفتار آن زن عذاب‌آور است که چنین توحش نظامیان برایش عادی شده‌است که چنین مزورانه مجیز می‌گوید. زنی که هنوز رفتارش برایم قابل هضم نیست. اما گویا حق با اوست. من به درد این شهر نمی‌خورم. این شهر ارزانی خودتان، امیدوارم در ویرانه‌هایش بتوانید خوب عقده‌های فروخورده‌تان را تخلیه کنید.

۲- کلاً گویا دچار بیماری‌ عصبی شده‌ام. به شدت استرسی شده‌ام. به حدی که اشتهایم هم کم شده‌است. اما نمی‌رسم پیش پزشک هم بروم. در دانشکده برق فنی، دانشجو را ۲۴/۷ می‌خواهند و این فاجعه ‌است. عده‌ای عقده‌ای در نظام آموزشی دستوری که تصویر انسانی مفلوک را زیبنده دانشجو می‌دانند. در این مورد سر فرصت خواهم نوشت.

۳- این روزها از بحث کردن با خاتمی‌چیانی که در ستادهای التماس از خاتمی مشغول‌اند، می‌خواهم عق بزنم. آن‌ها احمق و سطحی‌نگرند و بدتر آن‌که غیرمسئول و کوراندیش و جاه‌طلب هستند که این ابر سیاه را بر فراز این مرز و بوم نمی‌بینند. آن‌ها دچار نسیان تاریخی هستند. دشمن‌تراشند. آن‌ها دولت نهم را دشمن خود می‌دانند و تحول‌خواهان را نیز. آن‌ها خاتمی را بی‌هیچ قید و شرطی می‌پرستند. بی‌هیچ نقدی. او را سقف آرمان‌های خود می‌دانند.

التماس از خاتمی قبل از هر چیز، مفهوم دولت پاسخ‌گو و کارگزار بودن دولت را زیر سؤال می‌برد. خاتمی بدون التماس آمد و پاسخ‌گو نبود. اکنون با التماس و منت و بدون هیچ برنامه‌ای چه خواهد کرد؟

۴- فاحشه‌ها بسیارند. فاحشه‌های مغزی و سیاسی اما پدیده‌های خطرناکی هستند. این دو وقتی خطرناک‌تر می‌شوند، که قدیس‌‌مآبانه، برای دیگران پاپوش می‌سازند. تیرداد بنکدار گرامی، که یک بار، از سر شرارت‌ها و شیطنت‌های این بدکارگان سیاسی، ترش‌رویانه برایش نوشتم و از آن برخورد واقعاً متأسفم؛ در این مورد مطلبی نوشته‌است و دوست خوب و نیک‌اندیشم رشید اسماعیلی نیز یادداشتی بر آن مطلب نوشته‌است. برای شفافیت اذهان عمومی و هشیاری این بدکارگان خواندن‌شان را توصیه می‌کنم.

مطلب تیرداد بنکدار:

http://tirdadbonakdar.blogfa.com/post-56.aspx

مطلب رشید اسماعیلی:

http://www.mandegarha.blogfa.com/post-38.aspx

۵- در مورد باراک اوباما با احسان دولتشاه هم‌نظرم:

http://sepantaminu.blogfa.com/post-7.aspx

۶- شاتل، یکی از شرکت‌های بی‌مسئولیت است که هیچ چیز از خدمات مشتری نمی‌فهمد و اساساً مشتری را در حد اسکناس‌هایی هم که خرج این شرکت می‌کند، نمی‌بیند. آن‌ها مثل ... با مشتری‌هایشان برخورد می‌کنند. نمونه‌اش اتفاقی بود که برای من افتاد و پس از واریز فیش ماهیانه کاملاً بی‌ادبانه و مکانیکی، اینترنت مرا قطع کردند. من پول را پرداخت کرده‌بودم و این سیستم آن‌ها بود که مشکل داشت. به هر رو آن‌ها پاسخ‌گو نبودند. همانند وقتی که مأمور وصل سیستم‌شان به خانه آمد و پس از پانزده دقیقه، خیلی وقیحانه از خانه بیرون رفت و این بعد از ۶ ماه انتظار ما برای وصل اینترنت‌مان بود. این مسئله در ایران گویا عرف است. چون امکانی برای رعایت حقوق مشتریان نیست. این‌ها را گفتم که اگر می‌خواهید ای‌دی‌اس‌ال یا هر خدمات دیگر اینترنتی بگیرید، سراغ این کاسبان شیاد نروید. شاتل را می‌گویم.

۷- فصل پاییز، خصوصاً وقتی آدم ساعت ۷ شب از دانشکده بیرون می‌رود و ترافیک وحشتناک خیابان کارگر را می‌بیند، بیشتر آدم را مستأصل می‌کند.

آروزی محال روزهای پر آرامش و امنیت را برای خودم و مردم سرزمینم می‌کنم.

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:2  توسط مهرداد بزرگ  |