تبليغاتX
انزوا
انزوا را بر بسیاری از مصاحبت‌ها ترجیح می‌دهم

۱- حکم ۸ سال حبس تعزیری برای عبدالله مؤمنی اگر نگوییم سنگین‌ترین، لااقل یکی از سنگین‌ترین احکامی است که کودتاچیان برای گروگان‌هایشان صادر کرده‌اند. اما این حکم برای من و بسیاری دیگر سنگین‌ترین است. حتی اگر یک سال یا یک ماه باشد. چه آن‌که همه این روزهای در بند بودن او هم بر ما هم‌چون سال‌ها گران آمده‌است. برای همه ما که عبدالله را دیده‌ایم و لذت در کنار او بودن را چشیده‌ایم و همواره خواه ناخواه و چه بسا که ناخودآگاه شرافت، وجدان، ذکاوت و قدرت بالایش در تحلیل و از همه مهم‌تر سادگی‌اش را دیده‌ایم و درک کرده‌ایم؛ نه این حکم قابل پذیرش نیست. مگر می‌شود آن مرد سراسر انرژی و نشاط را، آن سرزندگی را در بند کرد؟

سیاه‌پوشان و دیوصفتان کودتاچی، اکنون زمان آن را یافته‌اند تا نقشه مرگ لبخند، جوانی و طراوت را در این مرز و بوم بکشند. اما بعید می‌دانم بخت‌یار باشند و یقین دارم که کامیاب نخواهند شد. گیرم که کشتند و بستند و گرفتند و در بند کردند. گیرم که با زور اسلحه قدرت‌شان را به هر خس و خاری هم نشان دادند و حرف‌شان را بر کرسی نشاندند. اما بر ویرانه‌هایی که از این فضاحت به بار می‌آیند، تنها می‌توان سوگواری کرد. چه شکوهی دارد فرمان‌روایی بر مردمانی تحقیرشده و ترس‌خورده؟ چه‌گونه می‌توان حمله کودتاچیان را به کوی دانشگاه نظاره کرد و آن‌گاه نخبگان را به حضور پذیرفت؟ چه‌گونه می‌شود خون مردم بی‌گناه را بر زمین ریخت و آن‌گاه شادکامانه از شکوه و جلال نظام حرف زد؟ و چه‌گونه می‌شود، به‌ترین فرزندان این مرز و بوم را در بند کرد و از آن فراتر رفت، شکنجه‌شان کرد، کتک‌شان زد و وادارشان کرد به ناکرده‌های خود اعتراف کنند و آن‌گاه همه این نارواها را رها کرد و گفته ناحق و دیکته‌شده این عزیزان را چون چماق حق و راستی بر سر ملت کوبید؟

نه! هر قدرتی شایسته نیست و شکوه ندارد. حکومت بر مردمانی ترس‌خورده و بر سرزمینی ویران‌شده، خجالت‌بار است. نه مردم و نه تاریخ این مرز و بوم این قصاوت‌ها را فراموش نخواهند کرد.

۲- صدور ۸ سال حبس تعزیری برای عبدالله مؤمنی اما اعتماد به نفس بالایی می‌خواهد. شاید مستبدان حقیر حاکم می‌خواهند این‌گونه ولو اندکی از اقتدار و قدرت نداشته‌شان را به رخ بکشند. اما با همه این بگیر و ببندها هم نمی‌توان فرجام نیکی حتی در کوتاه‌مدت برای آن‌ها متصور شد. در بند بودن عبدالله دردناک است، اما مردم این درد را فراموش نمی‌کنند. مردم عبدالله را که درد مردم را می‌فهمد و در راه‌اش می‌کوشد در بند رها نمی‌کنند. از این رو یا به زودی او را رها می‌کنند و یا مردم مجبورشان می‌کنند، رهایش کنند. دلم روشن است که عبدالله ما در بند نمی‌ماند.

دوست عزیزم، رشید اسماعیلی بسیار به‌تر و کامل‌تر از من در این مورد نوشته‌است:

http://www.bamdadkhabar.org/2009/11/post_2925/

۳- از دیشب که حکم حبس عبدالله را شنیدم، حال خوشی ندارم و این اثر هر چیز بد و ناخوشایندی را به صورت فزاینده نشان می‌دهد. افکارم مشوش است و از آن بدتر کنترل روی کلام‌ام ندارم. شاید همه کسانی که امروز حرف‌هایم را شنیدند، تشویش فکر و تذبذب‌ام را فهمیدند. اما چیزی است که هست. بدبخت کسانی که در این موقعیت اعصابم را گهی کنند.

غم بازداشت عبدالله کم بود که باز هم کودتاچیان به حریم شخصی دوستان‌مان تجاوز کردند. حسن اسدی‌زیدآبادی، محمد صادقی، کوهزاد اسماعیلی، فرزاد اسلامی و دیروز هم سلمان سیما به ستارگان اوین اضافه شدند. مبارک‌شان باد. مدت‌هاست که دیگر زندان رفتن در این مملکت افتخار است. این آب‌ها از آسیاب می‌افتند و آن‌گاه که ایرانی آزاد را ببینیم، چهره دوستان ما درخشان خواهدبود و روسیاهی به ذغال می‌ماند. دیکتاتورهای حقیر آن‌گاه به زباله‌دان تاریخ این مملکت پیوسته‌اند.

۴- این سه بند ۴ و ۵ و ۶ مخاطب خاص دارد و از آن‌جا که این وبلاگ هم خیلی مخاطب عام ندارد، خیلی لزومی به توضیح مناسبت آن نمی‌بینم.

 و اما اصل مطلب؛ گذشته از این که از رهبران مذهبی ابداً دل خوشی ندارم. اما این حرف دالای لاما واقعاً از آن حرف‌های سانتی‌مانتال است که صرفاً به درد تسلی دل روشنفکران توسری‌خورده و سر در گم می‌خورد. دالای لاما می‌گوید:" اگر هر کس شمع جلو پای خود را روشن کند، دنیا نورباران خواهد شد." اگر بخواهم مغالطه کنم، اولین چیزی که می‌پرسم این است که مگر جلو پای مردم شمع هست؟ چند نفر شمع در جلوشان دارند؟ از آن گذشته اثر پارافین سوخته شمع چی؟ چه کسی جواب‌گوی آلودگی هوا خواهد بود؟ البته این حرف‌هایم خیلی هم بی‌ریشه نیست. گزارشی در بی‌بی‌سی می‌دیدم که مردم در اکثر جاهای دنیا برای معنویت بخشیدن به محافل‌شان شمع روشن می‌کنند. تقریباً کسانی که طرف حساب گزارش‌گر بودند جواب‌شان همین بود که شمع فضا را روحانی می‌کند و به فضا معنویت می‌بخشد و از این دست حرف‌ها. و بعد گزارش‌گر آمارهای عجیبی از میزان مصرف شمع در ایالات متحده و اروپا ارائه کرد. افرادی بودند که به طور میانگین هر روز لااقل یک شمع می‌سوزاندند. و اما نکته تکان‌دهنده این گزارش اثرات بد جوی و زیست‌محیطی پارافین‌ سوخته بود. برای من که تکان‌دهنده بود( واقعاً این برنامه‌های بی‌بی‌سی در مورد محیط زیست برایم جذاب است و از معدود برنامه‌هایی است که وقتی می‌بینم لذت می‌برم.) حالا تصور کنید روشن‌فکران بخت‌برگشته به توصیه این رهبر فقید، هر یک برای نورانی کردن جهان شمعی در دست گرفته‌اند. برای من که هولناک است. گذشته از این که این تصویر تداعی‌گر مرگ است و تنها به کابوس می‌ماند، برآورد اثرات زیست‌محیطی این ضایعه روشن‌فکری واقعاً آدمی را به وحشت می‌اندازد.

به هر رو این صرفاً مثل نیست و برای مزاح هم نگفتم، کاملاً نظر من در مورد روشن‌فکران شمع به دست است. ولی این پایان مسئله نیست. چه کسی گفته‌است که جهان نورانی، جهان مطلوب است؟ اساساً درک همه حقایق دنیا چه اهمیتی برای آدم دارد؟ بر فرض مثال درک این حقیقت که در عمق ۱۰۰۰ متری اقیانوس آرام نهنگ‌ها چه‌گونه زندگی می‌کنند و یا این‌که اصلاً نهنگی در آن عمق زندگی می‌کند یا نه، هیچ اهمیتی ندارد. اما تصور این‌که در عمق ۱۰۰۰ متری اقیانوس آرام نهنگ زندگی می‌کند، می‌تواند بسیار زیبا باشد و شکوه‌مند. چون این دومی واقعیتی منطقی برخاسته از ذهن فرد و لاجرم در حیطه دنیای منطقی فرد است و از این رو زیباست. اما نمایاندن حقیقت وجود نهنگ‌ها در عمق ۱۰۰۰ متری، صرفاً نمایاندن حقیقتی بی‌اهمیت و لاجرم کاذب است و از این رو هیچ ارزشی ندارد و البته مضر است، چرا که از دنیایی خارج از ذهن آدمی است و بر او تحمیل می‌شود که چه بسا آزاداندیشی او را مکدر می‌کند.( یادم است یک بار واتسن- هم‌کار شرلوک هلمز- به هلمز گفت:" می‌دونستی زمین گرده؟" هلمز خیلی ساده و در حالی که به کارهای شخصی مشغول بود، جواب داد:" نه." واتسن هم‌چنان هیجان‌زده گفت:" برات جالب نیست که زمین گرده؟" باز هم هلمز بدون این که سرش را بلند کند جواب داد:" نه." بار دیگر واتسن با هیجان به گمانم گفت:" یعنی هیچ اهمیتی برات نداره؟" و هلمز بار دیگر، ولی طولانی‌تر جواب داد:" نه برای یه کارآگاه زمین همیشه صافه." و این وقتی بود که هلمز آماده رفتن بود و حالا تماماً به طرف واتسن چرخیده‌بود و کلاه‌اش روی سرش بود. البته نیاز به گفتن نیست که شرلوک هلمز هیچ‌گاه ریا نمی‌کرد و البته ابداً حرف نامربوط و بی‌فکر و احمقانه نمی‌زد. با این حال هلمز هیچ‌گاه ذهن‌اش مشغول مسائل بی‌ربط نبود. گو این‌که همیشه درست به آن‌چه باید، فکر می‌کرد و این تفکر کاملاً خودجوش بود.)

اما مسئله آن‌گاه دردناک‌ و البته تا حدی مضحک می‌شود که پیروان دالای لاما شمع را مقابل صورت خود بگیرند که نه دنیا را که صورت خود را روشن کنند و خدا می‌داند که این ستاره‌های درخشان روشن‌فکری و متفکران اعظم سانتی‌مانتال چه‌قدر فاجعه‌بارند. چه آن‌ که کار آن‌ها بر عکس آن‌چه مدعی‌اند و هدف به حق دالای لاما است، نه نمایاندن حقیقت دنیا که تنها نمایاندن چهره خود به جهانیان است. لاجرم آن‌ها راهی دیگر می‌پویند. آن‌ها اکنون مجبورند صحه‌گذار این دنیا باشند و هیچ‌گاه از خود نمی‌پرسند، که اگر دنیا همه نورانی و روشن شد، چه اتفاقی خواهد افتاد و اصلاً به چه کاری می‌آید؟ برای آن‌ها روشنایی دنیا و به‌تر بگویم روشنایی خودشان مطرح است. آن‌ها صحه‌گذار دنیایی هستند که خودشان‌ هستند و می‌بینند و بدتر آن‌که این روشنایی را تقدیس می‌کنند. چرا که روشن کردن شمع به نفس عمل، فعلی اخلاقی و مقدس است که تنها از این روشن‌فکران سانتی‌مانتال برمی‌آید. 

ولی این روشن‌فکران سانتی‌مانتال ما وقتی دنیا را به زعم خود با شمع چسکی‌شان روشن کردند، چه خواهند کرد؟ اکنون آن‌ها کانون دنیا شده‌اند. عقده شدید نارسیسم آن‌ها را محور امور می‌کند. اما از بد روزگار دنیا به کام هیچ کس نیست. دنیا همان است که هست با همه پستی و بلندی‌هایش. پس چه باید کرد؟ به‌ترین راه تحمیق خود است. بله! مسئله اکنون ساده شده‌است. روشن‌فکران سانتی‌مانتال ما اکنون قورباغه را رنگ می‌کنند و جای فولکس ازش سواری می‌گیرند. یا بدتر از آن، آن‌ها چون نمی‌توانند بر فرض پیتزا بخورند و در بساط‌شان نان خشکی بیش نیست، به هزار دلیل احمقانه دهان می‌گشایند که:" بعله! نان خشک به هزار دلیل از پیتزا به‌تر است." و خدا می‌داند که برای این حرف‌ احمقانه‌شان چند صد دلیل از مذهب و سنت و وطن‌پرستی و هزار کوفت و زهرمار بیرون می‌کشند و به خورد ملت می‌دهند.

اما تصور این پیروان دالای لاما در یک نظام و سیستم دیگر واقعاً دردناک است. آن‌ها چه می‌کنند؟ جای بسی تأسف است که آن‌ها معمولاً ناخواسته جزئی حقیر از این سیستم می‌شوند. واقعاً چیزی در حد یک چرخ دنده که کارش فقط درگیر شدن با دیگر چرخ‌دنده‌ها و احتمالاً گردیدن است. به واقع با آن شمع پیزوری و آن هم در میان آن همه چرخ‌دنده، چه کاری می‌توان از پیش برد؟ آن‌ها در به‌ترین حالت علاوه بر چهره تابناک خود، چرخ‌دنده‌هایی را می‌بینند که با آن‌ها درگیرند. حال چه زمانی واقعاً فاجعه رخ می‌دهد؟ اگر مؤلفه‌های ارزیابی یک سیستم- کارایی و اثر بخشی- را در نظر بگیریم و اگر این معیارها را برای همه اجزای سیستم در نظر بگیریم، این پیروان دالای لاما چه جایگاهی می‌یابند؟ آن‌ها در به‌ترین حالت و اگر واقعاً‌ ریا نکنند- که این به دلیل ویژگی‌های روان‌شناختی همه انسان‌ها و به ویژه عقده‌های نارسیستی که مشخصاً در مورد این افراد مصداق دارد؛ معمولاً محقق نمی‌شود-  می‌توانند کارا عمل کنند و هیچ اثربخشی نخواهند داشت. چرا که اثربخشی آن‌گاه معنی‌ می‌دهد که اجزای سیستم همه از هدف سیستم آگاه بوده و در جهت آن باشند و صد البته با آن موافق باشند. شاید معادل فارسی سیستم بتواند کارمان را راحت‌تر کند. سیستم در فارسی به "هم‌داد" برگردانده می‌شود که واقعاً واژه زیبایی است و تعریفی جامع و مانع از سیستم را درون خود دارد. از این رو می‌توان کارایی را به "هم" نسبت داد و اثربخشی را به "داد". اما آن‌گاه یک سیستم به صورت ارگانیک عمل خواهد کرد که همه اجزای آن در تعیین هدف و حرکت به سمت آن نقش مؤثر داشته‌باشند. ولی این پیروان دالای لاما در به‌ترین حالت کژی و کاستی را می‌بینند، ولی خود را تکان می‌دهند تا از زاویه آن‌ها همه آن‌ کاستی‌ها پر شود و کژی‌ها صاف.

۵- مهاتما گاندی می‌گوید:" همان تغییری باش که می‌خواهی در دنیا ببینی." این هم از آن جمله‌های سانتی‌مانتال است که خدا می‌داند کاربست مداوم آن چه فاجعه‌ای به بار می‌آورد. به واقع در به‌ترین حالت تنها با تعبیر این‌که گاندی فردی انقلابی بوده‌است و نیاز به وحدت هم‌پیمانان‌اش داشته‌است، این جمله توجیه و هضم می‌شود. و گر نه کاربست این جمله، دقیقاً همان است که آزادی و رواداری را هدف می‌گیرد. یعنی تسری دادن و لاجرم استیلای انگاره‌ای ذهنی به همه دنیا و خدا می‌داند چه فاجعه‌ای به بار می‌آید وقتی این موجودات با این نگرش قدرت بگیرند. کما این که در قرن اخیر مواردی از این دست کم ندیدیم. طاغیان دیوانه‌ای که می‌خواهند دنیا را آن‌گونه بسازند و تغییر دهند که می‌خواهند. پرواضح است که نتایج این دیکتاتوری‌های خون‌آشام فاجعه‌بار است. از استالین تا هیتلر و بن‌لادن و (؟) و این هم از بدبختی ماست که سایه سنگین و شوم این موجودات و این نگرش را بر بالای سر خود می‌بینیم. نگرشی که آرزومند است از کربلا تا قدس و از آن‌جا تا واشنگتن را آن‌گونه که می‌خواهد تغییر دهد.

اما این بدبختی امری تصادفی صرف نیست. واقعیت امر این است که از برایند چنین تفکراتی و از پذیرندگی چنین تفکراتی، چیزی جز این بنیادگرایی که می‌بینیم حاصل نمی‌شود. واقعیتی تلخ است که این روشن‌فکران سانتی‌مانتال نه‌تنها خود محصول این تفکر بنیادگرا و پارتیکولارند که بازتولیدکننده آن نیز هستند.

۶- " هر چه را برای خود می‌پسندی برای دیگران هم بپسند." غلط است. درست این جمله این‌گونه است:" هر آن‌چه برای خود نمی‌پسندی، برای دیگران هم مپسند." این جمله را به خیلی‌ها نسبت می‌دهند و به واقع نمی‌دانم از آن کیست. اما اولین بار من این جمله را در کتاب فارسی سال دوم دبستان دیدم و موضوع به پسری برمی‌گشت که در صف نانوایی جا زده‌بود و به اصطلاح رایج زرنگی کرده‌بود و پدرش این پند را به او داده‌بود و آن‌را از امام دوم شیعیان نقل می‌کرد.

در این مورد تنها به بدفهمی حاصل از این تغییر شاید تعمدی عبارت بالا اشاره می‌کنم و می‌گذرم. اگر جمله را با فعل مثبت به کار ببریم یعنی بگوییم:" هر چه را برای خود می‌پسندی برای دیگران هم بپسند." حاصل بنیادگرایی و به تعبیر کامل‌تر پارتیکولاریسم است که انگاره ذهنی خود را به دیگران تسری می‌دهد. حاصل آن به سادگی گشت ارشاد و شیوه زندگی کمونیستی و فاشیستی است. البته نیاز به گفتن ندارد که اعمال قدرت پارتیکولاری نیاز به ادوات خود دارد و هر که این‌گونه اندیشید، لزوماً آدم خطرناکی نیست. اما این نوع تفکر جداً خطرناک است، چرا که خواستگاه فکری هرگونه اندیشه پارتیکولاری است.

ولی این عبارت در کاربرد و صورت صحیح آن، یعنی:" هر آن‌چه برای خود نمی‌پسندی، برای دیگران هم مپسند." به آزادی منفی لیبرالی می‌رسد. یعنی:" همه آزادند تا جایی که آزادی دیگران را به مخاطره نیاندازند."

 ۷- مقاله‌ای با عنوان" در ستایش آزادی بیان و در نکوهش دروغ" برای چاپ در نشریه‌ای در دانشگاه نوشتم که نشد. در لینک زیر و در ادامه می‌توانید بخوانید.

http://www.bamdadkhabar.org/2009/11/post_3015/

۸- آرمین و شکوری‌راد امروز در دانشکده فنی به مناسبت روز آزادی بیان سخن‌رانی داشتند. خیلی شلوغ شده‌بود. کودتاچیان چه کرده‌اند که برای آرمین و شکوری‌راد سالن پر می‌شود. معقول زمانی آقاجری مهمان ثابت این مراسم بود و سالن نیمه خالی بود. چه کرده‌اند با این مردم.

۹- حالا که خوب فکر می‌کنم، اگر چه گوش کردن آخرین آلبوم محسن نامجو خالی از لطف نیست، اما اصلاً کار حسابی‌ای نیست. یک مشت اراجیف و جلف‌بازی. شاید وقت‌اش باشد که این بابا عوض هرزه‌درایی‌های مضحک و بی‌سر و ته، یک کار جدی و پدر و مادر دار دیگر ارائه کند. دلیل نمی‌شود وقتی افسار جمهوری اسلامی پاره شد، هر چرندی را ردیف کنی. خلاصه این که این خواننده دارد به قله‌های بلاهت می‌رسد مگر این که تغییری حاصل شود.

۱۰- آن‌چه منطقی است، لزوماً خوش‌آیند نیست. تنها بازنمایی امری منطقی ممکن است و لاجرم این خود امری منطقی است. چه آن‌ که جهان مجموعه‌ای از وضع واقع است که در فضایی منطقی رخ می‌دهند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:21  توسط مهرداد بزرگ  | 

کتاب "گتسبی بزرگ" از اسکات فیتز جرالد فقید را اول هفته خواندم و گذاشتم تا مدتی از زمان خواندن‌اش بگذرد تا خوب در ذهنم هضم‌اش کنم و بعد در مورد آن اظهار نظر کنم. چرا که وقتی کتابی در نظرسنجی‌ها عنوان دومین رمان برتر قرن را می‌گیرد، لازم است که در مورد آن بیش‌ از حد معمول مداقه کرد. وانگهی اگر همان اول هفته در مورد این رمان می‌نوشتم، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که مترجم محترم بسیار کم‌کار و نابلد بوده‌است. چه آن‌که گویا کتاب به زبان محاوره بوده‌است و مترجم شاید از روی نابلدی و عدم تسلط بر زبان فارسی، آن را به زبان کتابی برگردانده‌است و این خود نشان می‌دهد که چه جفایی در حق فیتز‌جرالد مرحوم کرده‌است. دیگر آن‌که اول هفته به شدت تحت تأثیر جو سیاسی 13 آبان بودم و در واقع این کتاب کم‌تر به‌ام چسبید.

اما هر چه می‌گذرد بیش‌تر این کتاب را می‌پسندم. وجه مبرز این کتاب چیست؟ همان طور که از اسم این اثر هویداست، این رمان درصدد است شکوه گتسبی را نشان دهد. گتسبی جنتلمنی آمریکایی که واقعاً باشکوه است. این رمان از معدود رمان‌هایی است که واقعاً حق مطلب را در مورد یک جنتلمن ادا کرده‌است و شکوه جنتلمن بودن را به رخ می‌کشد. پس این رمان فاخر است، از آن رو که بورژوازی فاخر است. اما چه غم‌انگیز است که بر عکس آن‌چه اغلب نوشته‌ شده‌است، این جنتلمن‌ها و بورژوازی نیستند که خون دیگران را می‌مکند، که درست بر عکس این دیگران‌اند که ذره ذره به بورژازی زخم می‌زنند و سرنوشتی تراژیک را برای آن رغم می‌زنند. حسودهایی که از هر سو می‌آیند تا در حد توان خود عصاره گتسبی را بمکند و بعد راه خود را در پیش گرفته، به او افترا بزنند و شخصیت‌اش را لگدمال کنند.

حال آن‌که همه در خلوت خود بر این نکته صحه می‌گذارند که اگر بخواهیم شکوهی را در انسان سراغ گیریم، می‌باید آن را در ساحت یک جنتلمن بجوییم.

باری. از اول هفته بسیار به متن آغازین کتاب فکر کرده‌ام. راوی کتاب می‌گوید در اوان جوانی پندی از پدرش گرفته‌است که مضمون آن چنین است:" هیچ‌گاه بر کسی به خاطر رفتارش و زندگی‌اش خرده مگیر. چه بسا که او شرایط تو را نداشته‌است." این پندی است که یک جنتلمن به فرزند خود می‌دهد. اما چه می‌شود که درست در نقطه مقابل همه فرودستان این طبقه را زالو می‌خوانند و آن‌ها را به خاطر همان شرایط منکوب می‌کنند. البته من هم یقین دارم که این واکنش‌ها منطقی است و می‌توان آن را درک کرد. اما دلیل ندارد که صح‌گذار آن‌ها باشیم و خود بدان دامن زنیم. من می‌توانم غبطه خوردن یک کارگر و یا حتی حسادت او نسبت به وضعیت فرادستان‌اش را درک کنم، اما نمی‌توانم نکوهش‌های خیل عظیم روشنفکران را درک کنم. آن‌ها به دنبال چه هستند؟ بگذریم.

بارها به برابری فرصت‌ها اندیشیده‌ام. اما چه کسی مقصر است و اگر بخواهیم کسی را مجرم و زالو بنامیم، آن فرد کیست؟ همین الآن می‌خواهم این واژگان زالو و مجرم را درز بگیرم و ابداً به دنبال علت‌العلل نیستم. گویا میلان کوندرا است که می‌گوید:" بچه‌دار شدن صحه گذاشتن بر وضعیت مصیبت‌بار کنونی است." با این حال کدام کارگر و اصلاً کدام آدمی‌زاد است که بخواهد مسئولانه به این مسئله نگاه کند؟ با تقریب خوبی می‌شود گفت، هیچ کس. البته این اقتضائات آدمی باید باشد که چنین می‌اندیشد. ولی آن‌چه هست انگشت اتهامی است که متأسفانه به ناحق دیگران را متهم می‌کند. مسئله این است که نابرابری فرصت فرزند یک کارگر و فرزند یک بورژوا نه از نظام غلط بازار و مواردی از این دست که از فعل گویا انسانی همین کارگران سر زده‌است.

چه می‌شود کرد؟ نفوس آدمی‌زاد زیاد است و منابع کم. اما راه بر هیچ کس بن‌بست نیست. برابری فرصت به معنی برابری داشته‌ها نیست. به معنی نداشتن منع قانونی بر سر راه همگان است. هیچ اجبار خارجی بر سر راه هیچ کس نباید باشد. البته فکر کردن به این موضوع در ایران امروز کاری عبث به نظر می‌رسد.

شاهین نجفی واقعاً هنرمند است. تصویرسازی او در ترانه "خدا خوابه" واقعاً هنرمندانه است. مو را بر تن آدم راست می‌کند. او هنرمندانه واقعیت تلخ تجاوز به ترانه موسوی را در ترانه‌اش نمایانده‌است.  

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:22  توسط مهرداد بزرگ  |