تبليغاتX
انزوا
انزوا را بر بسیاری از مصاحبت‌ها ترجیح می‌دهم

پیام تسلیت دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال دانشگاه‌های تهران به آقای امیرحسین اعتمادی

دوست و هم‌فکر دیرین‌مان، امیر حسین اعتمادی، در غم از دست دادن مادر بزرگ‌اش به سوگ نشسته‌است. گرچه هیچ کس در برابر مرگ، رویین‌تن نیست اما به‌راستی چه سخت است تحمل جای خالی نزدیکان؛ به‌ویژه مادربزرگ که همواره سنگ صبور نسل‌های بعد است.

ما دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال دانشگاه‌های تهران، مصیبت وارده را به امیرحسین عزیز و خانواده محترم‌اش تسلیت می‌گوییم و از خداوند بزرگ برای آن مرحوم، آمرزش و برای بازماندگان، صبر و آرامش را خواستاریم.

                                                            دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال دانشگاه‌ها تهران

+ نوشته شده در  سی ام دی 1387ساعت 14:25  توسط مهرداد بزرگ 

۱- " استعدادش به اندازه نقش و نگاری که غبار روی بال پروانه بیندازد طبیعی بود. زمانی بیش از پروانه به این امر آگهی نداشت و نمی‌دانست نقش کی ترسیم یا زدوده می‌شود. بعدها، از بال‌های آسیب‌دیده و از نقش‌هایش آگهی یافت و اندیشیدن را آموخت و دیگر نتوانست پر گیرد، چون عشق به پرواز دیگر از میان رفته‌بود و تنها به خاطر داشت که روزگاری بی‌کم‌ترین تلاشی پرواز می‌کرده."

ارنست همینگوی، جشن بی‌کران، اسکات فیتزجرالد

وقتی دو سال پیش این جملات را در کتاب "جشن بی‌کران" همینگوی در مورد اسکات فیتزجرالد خواندم، یاد بسیاری از کسانی افتادم که در اطرافم دیده‌ام. همه آن‌ها در جوانی پیر شده‌اند و بی‌هیچ دلیل خود گور خود را کنده‌اند. گو این‌که ایران بر عکس آن‌چه در شعایرش شنیده‌ایم، نه سرزمینی است که مردان‌اش ایستاده می‌میرند که کشوری‌است که انسان‌ها چون شراره‌ای سر برمی‌کشند و بعد در خود می‌خمند و می‌پوسند. آن‌گاه بر این پیری زودرس می‌توان فقط افسوس و آه نثار کرد.

بهرام صادقی نوولی دارد به نام "ملکوت". ل. شخصیت این داستان شباهت زیادی به خود صادقی و اطرافیان‌اش دارد. کسی که کم‌کم خود را رو به زوال می‌برد و در ورطه‌ای هولناک می‌اندازد. حکایت این داستان، برای دهه ۳۰ و ۴۰ ایران، خیلی جالب است. نسلی که در دام افسردگی و اعتیاد به تباهی رفته‌اند. آن‌ها مانند آدم‌های عاصی و پوشالی دهه ۵۰ شاملو نیستند که ایستاده‌ بمیرند. آن‌ها همه در خود خموده‌اند و به زوال رفته‌اند. ملکوت داستانی کوبنده برای این فضا است. داستانی که آغاز آن با عبارت "فبشرهم عذاب الیم"‌ همراه است. این روزها این داستان را در ذهنم مرور می‌کنم. عجیب هولناک است.

۲- من انسان‌ها را نیک‌سرشت و پاک نمی‌دانم. بر عکس آن‌ها را همواره با دنائت و رذالت هم‌راه می‌دانم. خوی پلیدی آن‌ها تطهیرپذیر نیست. آن‌ها نه نیک‌خو، نه نیک‌گفتار و نه نیک‌پندارند. باید با آن‌ها ساخت یا از آن‌ها گریخت. این قطعه از کتاب "چنین گفت زرتشت" نیچه را وقتی سوم دبیرستان بودم، از روی کتابی در مورد هدایت، که م.ف.فرزانه نوشته‌بود، رونوشت کردم و این سبب شد که از نیچه خوشم بیاید و متن چنین گفت زرتشت را بخوانم. انسان‌ها همان هستند که نیچه می‌گوید:

"می‌بینم که از این ریزه‌مگس‌های زهرآگین به ستوه‌ آمده‌ای، می‌بینم که وجودت زخمی و خون‌آلود شده‌است؛ و لیکن سربلندتر از آن هستی که خشمگین شوی.
آن‌ها معصومانه خون تو را می‌خواهند، جان بی‌رمق‌شان خون می‌طلبد و معصومانه نیش می‌زنند. و تو که به کنه همه چیز توجه داری، حتی از زخم‌های ناچیز هم تا ژرفای وجودت رنج می‌بری؛

و پیش از این‌که التیام یابی، کرم زهرآلودشان بر سراسر دست‌ات لغزیده‌است. به گمانم تو بزرگوارتر از آن هستی که این خون‌خواران را سرکوب کنی!

اما هشدار که محکوم بی‌عدالتی مسموم‌شان نشوی. این‌ها گرد تو می‌گردند و وز وز می‌کنند، حتی وقتی تو را می‌ستایند، ستایش‌شان نابه‌جاست. می‌خواهند جان و خون‌ات را بمکند. تو را مانند یک خدا و یا یک شیطان ستایش می‌نمایند؛

در پیش‌گاه‌ات شنگ و شیون می‌کنند. اعتنا نکن! اینان چیزی جز چاپلوسی و ضجه و مویه نمی‌شناسند. حتی بسا خود را مهربان جا می‌زنند. اما این شیوه‌ی موذیگرانه‌ی دون‌مایگان است.

 آری، دون‌مایگاه موذی هستند! فکر فرومایه‌شان سخت به تو مشغول است- همیشه از نظرشان مشکوک هستی. زیرا هر چه آن‌ها را به فکر کردن وا بدارد مشکوک است.

جوانمردی و پارسایی‌ات را تنبیه می‌کنند و در حقیقت فقط لغزش‌هایت را قابل عفو می‌دانند. حتی اگر برای‌شان مروت نمایی، گمان می‌کنند که مورد تحقیر قرار گرفته‌اند؛ و در عوض نیکوکاری‌هایت، نامردانه زیان می‌زنند.
بگریز، ای دوست من به عزلت‌گاه‌ات بگریز، به آن‌جا که نسیم سخت و خشن می‌وزد بگریز. سرنوشت تو این نیست که مگس‌کش باشی."
فریدریک ویلهلم نیچه- چنین گفت زرتشت

از این حیث داستان‌های کافکا بسیار خواندنی است. او انسان‌ها را در جای خود نشانده‌است. در اثر او آن‌ها هیچ جایی ندارند. آن‌ها به موجوداتی حقیر می‌نمایند.

۳- دو بند قبل هم نشان می‌دهد. حال و روزم خوش نیست. امتحان‌هایم از هفته بعد شروع می‌شود. بیش از آن خسته و فرسوده‌ام که دست و دلم به کار رود. چند کار روی دستم مانده‌است و نه حوصله و نه توان انجام‌شان را ندارم. نه در دانشگاه و نه در خانه هم آرامش ندارم. وضعیت افتضاحی است. سیاه‌نمایی نیست. این چیزی است که هست. 

۴-  ماه محرم مثل هر سال، چه بخواهیم و چه نخواهیم، گرد مرگ بر سر شهر پاشیده‌است. آدم‌های سرخوشی که به سوگواری مشغولند. آن‌ها همه عقده‌های فروخورده از شخصیت سرکوب‌شده خود را در این ماه می‌گشایند. محلی برای مطرح کردن خود می‌یابند و در این جا با حاکمیت ایدئولوژیک هم‌سو می‌شوند. مرا از این خان سنت نصیبی نیست، جز صدای طبلی بدنواخت که امشب برای سومین بار از خواب پراندم.

روز شنبه وقتی به دانشگاه رفتم، صدای تعزیه را از بلندگویی شنیدم. خنده‌ام گرفته‌بود، اما وقتی جلو دانشکده حقوق دیدم واقعاً تعزیه گرفته‌اند، حالم گرفته‌شد. اینجا دانشگاه است؟ حاکمیت خیلی جفاکارانه در حق دانشگاه عمل می‌کند. تبدیل کردن دانشگاه به بازوی ایدئولوژیک حاکمیت ناراحت‌کننده است.

۵- دیروز ۵ شهید گمنام در دانشگاه دفن کردند. سال ۸۴ که این کار را در شریف می‌کردند، به طعنه به دوستانم در شریف می‌گفتم شما بی‌بخارید، در تهران از این کارها نمی‌توانند بکنند. اما در دانشگاه تهران این کار با سهولت هر چه بیشتر انجام شد. باز هم افسوس! دانشگاه دیگر چیزی از خود ندارد. آن‌ها هر کاری که خواسته‌اند در این سال‌ها کرده‌اند. ما تنها یک روز از آن خود داریم که آن هم هر سال با استرس روز را شب می‌کنیم.

۶- جنگی که ضروری است، بر حق است. برای صلح پایدار باید جنگید.

۷- تنها خبر خوشنود کننده در این روزها، راه افتادن سایت دانشجویی خبری‌-تحلیلی بامدادخبر بود. آن را از دست ندهید:

http://www.bamdadkhabar.com

۸- وضعیت بدی بر دانشگاه شیراز حاکم است. به این بهانه مقاله‌ای برای جنبش دانشجویی در ایران برای بامدادخبر نوشتم که در این لینک می‌توانید ببینید:

http://bamdadkhabar.com/2009/01/post_267/

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1387ساعت 22:18  توسط مهرداد بزرگ  | 

۱- این انتفاضه کفش و نمایش‌های مضحک واقعاً اوج درماندگی عده‌ای روان‌پریش ابله را نشان می‌دهد. من کاملاً با محاکمه شدن آن خبرنگار هتاک موافقم. از این رو که او امنیت یک شخصیت حقیقی و حقوقی را نقض کرده‌است. در واقع عمل او کمی از عملیات تروریستی ندارد. او از حداکثر وسیله‌ای که در دست داشته‌است،‌ برای آسیب زدن به یک فرد استفاده کرده‌است و این کار مذموم و درخور مجازات است. احمد زیدآبادی گفته‌بود او در مقام خبرنگار نباید چنین می‌کرد و من معتقدم حتی در مقام یک شهروند نیز چنین کاری مذموم و درخور مجازات است. کار او غیرمدنی و وحشیانه است و البته غیرقانونی و به همه این دلایل خصوصاً این آخری باید مجازات شود.

اما قسمت کمیک و مضحک قضیه، این رفتار دلقکانه است که به ویژه در ایران به راه افتاده‌است. نشانه‌گیری به سمت دشمن فرضی. برایشان آرزوی یک جو عقل می‌کنم.

حالا آن آقا می‌خواهد در مقام آمریکای جهان‌خوار با این اعجوبه‌های قرن مذاکره کند. امید است پایان این بلاهت و دنائت به خیر بگذرد.

۲- این حرف‌های اخیر هاشمی‌رفسنجانی خیلی جالب است:

http://bamdadkhabar.com/2008/12/post_144/

خصوصاً جایی که می‌گوید:" من يک بار به خاطر مساله‌ ارث در خانواده خودمان فكر كردم كه چرا حكمی وجود دارد كه می‌گويد همسران نمی‌توانند از زمين ارث ببرند؟ اين مسأله برای من قابل توجيه نبود؛ چرا كه قرآن اين را نمی‌گويد و تنها بحث يك چهارم از اموال همسر مطرح است. پس از بررسي اين مسأله متوجه شدم به خاطر موضوعی كه در زمان فوت پيامبر درباره مالكيت زمين از سوي يكی از همسران ايشان وجود داشته، بحثی بر سر اين امر بين شيعه و سنی پديد آمده‌است." کاش در دیگر موار تبعیض‌آمیز در مورد حقوق زنان هم چنین مسائلی در خانواده ایشان به وجود آید و به فکر وادارشان کند. جای بسی تأمل و تأسف است که تمام مسائل این مملکت و حقوق نیمی از افراد این جامعه به مسائل خانوادگی مراجع این مملکت بسته‌است. یعنی چه می‌شود اگر در منزل هاشمی‌رفسنجانی...

اما هاشمی خیلی سیاستمدار است. در این نمی‌توان شک کرد.

۳- این روزها گویا مرضی گرفته‌ام که همه چیز را گم می‌کنم. دو روز پیش اما عینک و دفترچه حسابم را پیدا کردم و حالا مانده‌است فقط یک جلد کتاب شهریار ماکیاوللی و شناسنامه و کارت ملی‌ام. به نظر شما کجا می‌تواند باشد؟

۴- " جنبش دانشجویی و پایان انقطاع در سنت لیبرالیسم ایرانی" عنوان مقاله‌ای است از رشید عزیز برای روزنامه کارگزاران که در لینک زیر می‌توانید ببینید:

http://bamdadkhabar.com/2008/12/post_156/

۵- دارم ماکیاوللی می‌خوانم. جذاب است. ماکیاوللی با تیزبینی ماهیت قدرت و وقایع سیاسی را نمایانده‌است. با زبانی صریح و گویا و به دور از هر گونه تزویر اخلاقی. دکتر مهدی خزعلی، پسر آیت‌الله خزغلی گویا بر آن شده‌است کتابی با عنوان "ماکیاولیسم اسلامی" بنویسد. چه شود:

http://www.drkhazali.ws/articles-and-mails/349-1387-09-20-18-53-40.html

۶- یکی از بهترین اتفاقاتی که این روزها ممکن بود بیفتد. گرم شدن هوا و باران دو روز پیش بود. بسی خرسند شدم. در واقع اگر این اتفاق نمی‌افتاد، کم‌کم دق می‌کردم.

۷- وبلاگ دکتر جمشید اسدی را تازه یافته‌ام. از دست ندهید:

http://www.assadionline.com/

۸- امیرحسین اعتمادی نوشتن خاطرات زندان‌اش را از سر گرفته‌است. از دست ندهید:

http://amiretemadi.blogfa.com/

۹- اگر کسی نشریه تلنگر را می‌خواهد، کامنت بگذارد تا برایش ای‌میل کنم.


 

+ نوشته شده در  پنجم دی 1387ساعت 13:3  توسط مهرداد بزرگ  |