در دوردست، آتشی اما نه دودناک
در ساحلِ شکفتهی دریای سرد ِ شب
پُر شعله میفروزد.
آیا چه اتفاق؟
کاخیست سربلند که میسوزد؟
یا خرمنی- که مانده ز کینه
در آتش ِ نفاق-؟
***
هیچ اتفاق نیست!
در دوردست، آتشی اما نه دودناک
در ساحلِ شکفتهی شب شعله میزند؛
وین جا، کنار ِ ما، شب ِ هول است
در کارِ خویش گرم
وز قصه با خبر.
او را لجاجتی ست که، با هر چه پیش ِ دست،
روی سیاه را
سازد سیاهتر.
***
آری! در این کنار
هیچ اتفاق نیست:
در دوردست آتشی اما نه دودناک،
وین جای دودی از اثرِ یک چراغ نیست!
ا.بامداد، باغ ِ آینه، در دوردست...
بازداشت دانشجویان چپ، چون سوهانی روح را میفرساید. گویا چرخ این مملکت نمیخواهد رو به جلو بچرخد و مداوم باید در جا بزند. حرف از قصاوت، خفقان و سرکوب و نقض حقوق بشر نیست. حرف از تکرار همه اینهاست. حرف از واپسگرایی است. حرف از گذشتههای تلخی است که تلختر تکرار میشود. کاش لااقل قدری نه از تاریخ که حداقل از کردار خود درس میگرفتند. مگر سرکوب و حذف تا به اینجای کار چه ارمغانی برای این نظام داشتهاست که باز هم راه رفته را تا پایان جهنمیاش طی میکنند؟
صحبت از سرمای سخت و استخوانسوز این روزهاست. صحبت از یخبندان و انجماد فکری است که در آن سنگ را بستهاند و سگهای هارشان را رها کردهاند. اما عو عو سگان شما نیز بگذرد. بگذارید این وطن دوباره وطن شود. راه اعتلای وطن از طریق تساهل و رواداری، قانونمداری و تحقق حقوق بشر و دموکراسی و مهمتر از همه آزادی میگذرد، نه سرکوب، اختناق، تئوکراسی و نقض سیستماتیک حقوق بشر.
2- شوخی مسخرهای است. اقدام علیه امنیت ملی. آدم را به خنده میاندازد. جا دارد بار دیگر ملت و ملی و امنیت و اقدام و حتی علیه را از نو تعریف کنیم تا چنین عبارتی را چنین بیجا به کار نبریم. دور هم نشستن چند دانشجوی مخالف شما چه تهدیدی به حساب میآید که این گونه بر آنها میتازید.
3- همدانشکدهای و دوستم محمد پورعبدالله هم در میان بازداشتشدگان است. برای او و همه دوستاناش نگرانم. نمیخواهم به اخباری از این دست عادت کنم. اما عادت نکردن هم زندگی را طاقتفرسا میکند، درست مثل این سرما که زندان را هم طاقتفرسا میکند.
روزبهان امیری آزاد شد. آزادیاش را تبریک میگویم و امیدوارم دیگر دانشجویان چپ هم هر چه زودتر آزاد شوند.
4- ناکارآمدی دولت احمدینژاد در مواجهه با مسئله سرما بار دیگر خود را نشان داد. اما بدتر از آن بیمسئولیتی دولت نهم در مورد اتفاقات پیشآمده است. خجالتآور است که هنوز هم دولت احمدینژاد نمیخواهد، مسئولیت نارسایی گاز و ضعف مدیران میانیاش را بپذیرد.
5- بالاخره تحریمها کار خود را کرد. قیمت بالا و نایاب شدن کالاهایی همچون پودر رختشویی را به همه آمریکاستیزان و مدافعان حق مسلم انرژی هستهای شادباش میگویم.
6- برخورد مذبذب و نامسئولانه وزیر علوم در تحمیل عقاید شخصی و غیرکارشناسانه خود بر دانشگاهها، بار دیگر لزوم استقلال دانشگاهها را به یاد میآورد. دانشگاههایی که سرسختانه در مقابل دانشجویانشان برا عقب افتادن یک امتحان یا اضافه شدن زمان فرجهها و... میایستند و آنها را اراذل خطاب میکنند، این گونه مطیعانه همه برنامههای خود را مطابق یک دستور به هم میریزند. آدم از این نوکرمآبی به ستوه میآید.
۷- کمیته انضباطی این روزها در دانشگاه تهران خیلی فعال شدهاست و به ترتیب دوستانمان را احضار میکند. یکی از دوستان خبر از لیستی دور و دراز میداد که قرار است احضار شوند. به این زحمتکشان استبداد خستهنباشید میگویم.
پینوشت۱: کامنتهای وبلاگم را تا اطلاع ثانوی فیلتر میکنم. بیشرمی و سفاهت شما قلم به دستان مزدور را جز این راهی برای مقابله نیست. اما شرم کنید از آنچه میکنید. باز هم میگویم عو عو سگان شما نیز بگذرد. اما آن روز، روز آزادی است. در آن روز برای شما تنها آدم شدن را آرزو میکنم.
بارها گفتهام و باز هم میگویم، به دوستی با رشید اسماعیلی افتخار میکنم. برای او احترام خاصی قائلم و او را یکی از فعالان به واقع فعال در زمینه حقوق بشر و دموکراسیخواهی در ایران میدانم. کسی که با عملکردی شفاف و صادقانه و البته بیش از آن شجاعانه خاری به چشم دشمنان چشمتنگ است. رشید اسماعیلی کسی است که عملاش بر پایه نظری قدرتمندی استوار گشتهاست و از این رو کمتر جایی برای ایراد از کار او هست و از همین روست که مزدوران قلم به دست این گونه با چالهدهانی تهمت و افترا به او وارد میکنند. اما میدانم رشید عزیز باز هم با بزرگواری از آنها خواهد گذشت.
پینوشت۲: آدم باید به چه حدی از استیصال رسد و چقدر باید صدایش خفه شود تا برای اعتراض لبان خود را بدوزد. دو روز است هر گاه به این مسئله فکر میکنم مو بر تنم راست میشود. بابک دادبخش و بهروز جاوید تهرانی در اعتراض به وضعیت نامناسب زندان رجاییشهر و عدم رعایت حقوق زندانیان، لبان خود را دوختهاند.
ما به کجا میرویم؟
چه حالی باید به آدم دست دهد وقتی تمام پروژهای که نوشتهاست در عرض شاید کمتر از یک دقیقه دود میشود و به هوا میرود؟
من فقط یک نخ سیگار کشیدم و در ساعت ۲:۰۵ پس از نیمه شب، تنها راهی که به ذهنم زد برای اینکه از عصبانیت خالی شوم نوشتن همین چند خط بود. چون سیگارم تمام شدهاست و رمقی برای انجام کار دیگری ندارم.
بچهتر که بودم، یعنی وقتی دبیرستانی بودم خیلی دوست داشتم یک روز هکر شوم! شیطنت پلیدانهایست. امروز از هر هکر و ویروسنویسی متنفرم. بوی گند تروریسم و کثافتکاری میدهد.
باید برای روزنامهها تسلیت فرستاد...
این مقاله را برای ویژهنامه انقلاب نشریه تلنگر( بهمن ۱۳۸۵) نوشتم که امروز در هفتهنامه اعتماد چاپ شدهاست. متن اصلی مقاله در اعتماد با آدرس زیر قابل دستیابی است:
http://www.etemaad.com/Released/86-10-06/181.htm
انقلاب انگليس (همتاي انقلاب فرانسه در 1789) جنبش بزرگي بود. دولت که از نظم کهنه فئودالي حمايت مي کرد، به سختي واژگون شد. قدرت به دست طبقه يي نوين افتاد و بدين سان امکان تکامل آزادتر سرمايه داري فراهم آمد.
اقتصاد انگليس در قرون 16 و 17 مبتني بر کشاورزي بود. با کشف امريکا و نفوذ انگليسي ها به کشورهاي ديگر مانند هندوستان، روسيه و... رقابت بر سر بازار اين کشورها توسعه يافت و خودکفايي ديگر براي برخي سرزمين ها نمي توانست مقرون به صرفه باشد. تجارت رو به گسترش بود و روابط کهنه يي که بر شالوده پرداخت بهره مالکانه جنسي يا کاري استوار بود، جاي خود را به روابط پولي ميان زمين دار، اجاره نشين، کارفرما و کارگر مي داد. با کشف نقره در امريکا و جريان آن به اروپا، در قرن شانزدهم قيمت ها سير صعودي يافتند و در اثر آن کساني که درآمد ثابتي داشتند، فقيرتر مي شدند و آنها که به مبادله و توليد براي بازار اشتغال داشتند، داراتر. بدين سان طبقات متوسط، رفاه بيشتري مي يافتند در حالي که اشرافيت بلندپايه فئوداليسم (از جمله شاه و اسقف ها) و کشاورزان خرده پا و کارگران مزدور نسبتاً فقيرتر شدند. عامل ديگر، اصلاح مذهب در دوره 1540-1536 بود، که طي آن رهبانگاه هاي انگليس منحل و اموال آن ضبط شد و به کمک آن استقلال ملي انگليس در برابر قدرت و استثمار کليساي کاتوليک محافظت مي شد و از اين رو بورژوازي و پارلمان با اشتياق تمام از اين اقدام حمايت کردند. در جريان اين اقدام زمين هاي پهناور و ارزشمند کليسا که دست نيافتني بود، گرفته شد و در جريان خريد و فروش قرار گرفت که به سود بورژوازي بود. اين اقدامات در نهايت منجر به پيدايش کشاورزي سرمايه داري شد. خرده مالکان به سبب سرمايه و توانايي شان توانستند نسق داري را به اجاره نشيني تبديل کنند و از اجاره داراني که توانايي اقتصادي پرداخت اجاره را نداشتند، خلع يد شد. تحولات نوين اقتصادي، ستيزهاي طبقاتي نويني آفريد. بازرگانان و تجار که خارج از انگليس ثروت کلاني اندوخته بودند و بخشي از اعيان که ثروت کليسا را تصاحب کرده بودند و از راه کشاورزي نوين ثروتمند شده بودند، سرمايه توسعه صنعتي را مستقيم يا غيرمستقيم تامين کردند. بخشي از اين سرمايه نيز از راه انباشت پس اندازهاي خرده مالکان و پيشه وران تامين شد. کنترل صادرات از همان آغاز به دست بازرگانان افتاد، ليکن نظام کارخانه يي هنوز توسعه نيافته بود و توليدکننده حتي اگر ابزار توليد را هم در اختيار مي داشت، براي تامين مواد خام خود کاملاً به کارفرما وابسته بود. موانع پيش روي سرمايه داري در تجارت و صنعت، دست کمي از موانع سرمايه داري در کشاورزي نداشت. اصناف، بازار داخلي را در انحصار خود گرفتند و با محدود کردن توليد و رقابت، تنظيم قيمت ها و کيفيت توليد و کنترل شاگردان و استادکاران مزدور خود، از اين انحصار محافظت مي کردند. نظام فئودالي تضمين کننده بازار ايستا و محلي بود و نظريه اقتصادي آن بر اساس انديشه جامعه نسبتاً باثبات قرار داشت. اما در شرايط پيش آمده، توسعه بازار ضرورت داشت. هر فرد به يک واحد اقتصادي بدل مي شد و سرمايه دار در هر کجا که مي توانست، کالايش را مي فروخت. از اين رو موانع محلي که در راه تجارت وجود داشت، در هم کوبيده شد. رقابت، انحصار را از ميان برد و دولت تئودور با فروش حقوق گمرکي خود و اعطاي امتيازات سخاوتمندانه به شرکت هاي سرمايه داري توانست تا اندازه يي بر آنها تسلط يابد. اما از سوي ديگر استانداردهاي بالاي کيفيت، اصناف پيشه ور شهري و محدوديت هايي که بر رقابت و ميزان توليد اعمال مي شد، موانعي بر سر راه توليد آزاد و تامين بازار رو به توسعه بودند و سبب شد صنعت در شهرک ها و حومه ها که از دخالت مقررات برکنار بودند، گسترش يابد. در اين شرايط شهرهاي صاحب امتياز در پي انحصاري کردن تجارت ملي بودند. از اين رو امتيازها و اليگارشي ارتجاعي آنها، نظام شاگردي و اصناف با منافع فئوداليسم همبسته و با نيروهاي تازه تر و آزادتر سرمايه داري در ستيز بودند. دولت به طرفداري از منافع طبقه زمين دار فئودال(و گروه کوچک باج گيران درباري) کوشيد و انحصارها را بيش از پيش اعمال کرد. نکته يي که بايد به آن توجه کرد، اين است که در انگليس سرمايه کلاني بود که بازرگانان، خرده مالکان و جنتلمن ها مشتاق بودند آن را در آزادترين شکل ممکن تکامل صنعت، تجارت و کشاورزي سرمايه گذاري کنند. از اين رو در آرزوي انگلستان متحد بودند که با قوانين، اوزان و معيارهاي يکساني محافظت و اداره شود. اما بقاياي فئودال ها در شهر و روستا و سياست سنجيده حکومت مي کوشيد براي حفظ منافع طبقه حاکم زمين دار قديمي، ميزان توليد و انباشت سرمايه را محدود کند. بنابراين حمله بورژوازي به دولت زمين دار فئودال و اليگارشي بازرگانان بزرگ که با دربار متحد شده بودند و مي کوشيدند منافع تجاري را انحصاري کنند، مبارزه يي مترقي و به طور کلي بيانگر منافع کشور بود. ليکن حکومت تئودور خود ريشه در جامعه فئودالي داشت و به علت تضعيف اشراف در جنگ اشراف(جنگ گل ها) سلطنت مي کوشيد در حد امکان نگذارد امتيازهاي مورد تقاضاي بورژوازي به طبقه حاکم آسيب رساند. از اين رو مي کوشيد ميان بورژوازي و اعيان مترقي از يک سو و زمين داران فئودال از سوي ديگر تعادل برقرار کند. سلطنت همزمان مي کوشيد صنعت و تجارت را به سوي خزانه داري ملي، که پيوسته به عنوان مدافع دهقانان و افزارمندان در برابر ثروتمندان وانمود مي شد، کنترل کند. اما به دليل وابستگي مالي به بورژوازي در نهايت عقب نشست و در حقيقت تا حدود سال 1590، سلطنت در منافع بي شماري با بورژوازي شهر و روستا شريک بود. سلطنت، بورژوازي را به عنوان متحدي در برابر نيرومندترين رقباي خود- ديگر خاندان هاي فئودال بزرگ که در اثر جنگ گل ها تضعيف شده بودند و کليسا- به کار گرفته بود. اتحاد شاه و پارلمان در اين دوران از سويي ديگر براي مقابله با نيروهاي ارتجاعي اسپانيا بود. ليکن پس از آن در دهه پاياني قرن شانزدهم، بورژوازي که همه دشمنان داخلي و خارجي اش درهم کوبيده شده بود، ديگر به حمايت سلطنت وابسته نبود. چيزي که عامل اساسي مقابله سلطنت با بورژوازي بود، مساله مالي بود. قيمت سير صعودي داشت و در حالي که بورژوازي هر روز ثروتمندتر مي شد، ثروت شاه ثابت و ناکافي بود که سبب اتخاذ دو سياست عمده عليه بورژوازي شد؛ 1- افزايش موثر ماليات به حساب بورژوازي و اعيان 2- نوعي مشارکت مستقيم در پويش توليد. در اين ميان از سويي کليسا به خاطر ثروت و عدم کارايي اش مورد حمله بورژوازي قرار مي گرفت و از سويي ديگر پس از اصلاح طلبي ديني، نيروي کليسا ديگر نمي توانست از کليساي جهاني ناشي شود، بلکه از جانب سلطنت ملي که تنها مدافع کليساي انگليس در برابر کاتوليک ها و جناح چپ انقلابي پروتستان بود، تامين مي شد. و از کليسا براي اعمال قدرت سياسي استفاده مي شد و از اين رو بسياري از آزادي هاي ابراز عقيده و حقوق اجتماعي افراد زير سانسور کليسا به ضرب تازيانه تحديد مي شد. و کليسا به نوعي به مردم امر مي کرد که به چه چيزي ايمان داشته باشند، مردم را از شورش منع مي کرد يا اينکه بر امساک، هوشياري و سختکوشي در هر جايگاهي که خدا انسان را به آن فراخوانده است، تاکيد مي کرد و از سوي ديگر بهره مندي از ثمره کار را اسراف مي دانست، از اين رو حمله پيوريتان ها به کليسا، به مراسم و تشريفات آن و چاپلوسي و فرمانبرداري آن، در کنار حمله پارلمان به سلطنت قرار گرفت. از اين رو نظام اجتماعي و ايدئولوژي هايشان با هم در تضاد قرار گرفتند. و در نهايت مي توان گفت سياست اجتماعي که سلطنت از آن جانبداري مي کرد، بر کوشش براي احيا و جاودان سازي روابط اقتصادي- اجتماعي کهنه قرون وسطايي و شيوه هاي تفکر متناسب با آن استوار بود. از اين رو مبارزه براي تسلط بر کليسا اهميت اساسي داشت. سياست خارجي در اين دوره با امور اقتصادي و همچنين دين پيوند داشت. بر واردات ماليات بسته شد که به تظلم خواهي پارلمان در 1628 انجاميد و بر اساس آن وضع ماليات بدون رضايت پارلمان و نيز توقيف افراد به دلخواه شاه و همچنين انحصارها غيرقانوني اعلام شد. چارلز با اينکه تظلم خواهي را پذيرفت، اما در تفسير آن با مجلس به نزاع برخاست و در يک کودتاي ناگهاني در مارس 1629 پارلمان منحل شد. اما پيش از آن تصميمات سختي گرفته شد که هدف آن غيرممکن ساختن دستيابي چارلز به هر نوع درآمد و نيز اشاعه اين بدگماني بود که سياست کلي او «پاپ گرايي» به سود قدرت هاي خارجي است. پس از انحلال پارلمان، تصميمات حکومت همه بخش هاي جامعه را از خود رويگردان کرد. دخالت حکومت در امور قضايي براي دستيابي به احکام قانوني دلخواه خود (يکي از موارد محکوميت جيمز اول نيز همين بود) و نيز تکيه بر دادگاه هاي ممتاز (استار چمبر، شوراي نورث و شوراي ولز) که آلت دست حکومت به شمار مي رفتند، وکلاي عرف را به ستوه آورده بود. و آنها که منافع خود را کاملاً در خطر مي ديدند متحدان وفادار بورژوازي شدند. تدبيرهاي اقتصادي حکومت شخصي چارلز بر همه طبقات تاثير گذاشت؛ در عوارض فئودالي تجديد نظر شد و افزايش يافت و اين به زمين داران و اجاره نشينان آنها آسيب رساند. انحصار که غيراقتصادي ترين شکل ماليات بندي بود، باعث افزايش شديد قيمت ها شد و اين بيش از همه به فقيران آسيب رساند. در نهايت امر، امتناع جان هامپدن از پرداخت پول کشتيراني در 1637 نخستين نشانه مهم شورش بود. محاکمه و محکوميت او بيش از مجازات بي رحمانه اليوت و ديگر نمايندگان پارلمان در 1629 بر اذهان تاثير گذاشت. بورژوازي چاره دردهاي اقتصادي خود را در اقدام سياسي ديد. در طول سال هاي 1640-1639 بورژوازي اعتصاب کرد که امتناع عمومي از پرداخت ماليات ها را به دنبال داشت. در همين حال حکومت چارلز اول در سست ترين حلقه پيوند خود در اسکاتلند فرو ريخت. در بحران 1640 حکومت چارلز به کلي درهم شکسته شد و ماشين دولت که به حمايت از طبقه متوسط وابسته بود از حرکت بازايستاد. در 1640 بيشتر طبقات عليه چارلز متحد شدند که نتيجه نهايي چنين شد؛ 1- نابودي ماشين بوروکراتيک، که سلطنت به ياري آن توانسته بود به حکومت خود ادامه دهد. 2- از ميان بردن ارتش دائمي که از جانب چارلز کنترل مي شد. 3- الغاي تدابير اقتصادي اخير که هدف چارلز از آن اين بود که از کنترل بورژوازي توسط پارلمان مصون باشد و نتيجه آن بي نظمي اقتصادي و عدم اعتماد بود. 4- کنترل کليسا از جانب پارلمان(يعني بورژوازي) تا ديگر نتواند به عنوان يک دستگاه تبليغاتي ارتجاعي به کار گرفته شود. پس از آن در سال 1641، شورش ايرلند بحراني پديد آورد و در طول سال هاي 1641 و 1642 شورش ها ادامه يافت و اعيان از ترس هرج و مرج به فکر بازگشت چارلز افتادند. اما چارلز همه پيشنهادها را رد کرد و در تابستان 1642 جنگ داخلي درگرفت. در طول جنگ هرج و مرج و دوگانگي ميان گروه ها قوت مي گرفت و از سوي ديگر کليسا به احياي قدرت سنتي خود مي پرداخت که منجر به جنگ داخلي بر سر قدرت سياسي شد. اما در طول اين جنگ ها که تا 1649 ادامه يافت، کرامول رهبر ارتش مردمي بورژوازي ابتکار عمل را به دست گرفت. در ارتش او ملاک ترفيع، شايستگي بود، نه اصل و نسب. او معتقد بود سربازانش بايد ريشه مسائل را درک کنند و بحث آزاد راه انداخت و ارتش خود را چه از لحاظ سربازگيري و چه از حيث سازماندهي دموکراتيک کرد. از آزادي تجمع و بحث دفاع کرد و در نهايت «آزادي دين» به وجود آمد که جلوي حرکت ارتجاعي کليسا را گرفت. ليکن ظهور لولرها (طبقه دهقان حامي جمهوري خواهي در جهت ارتجاع فئودالي) سبب شد در ارتش دوگانگي پيش آيد و بار ديگر چارلز دوم بر تخت نشيند، که حکومت مشروطه شکل گرفت و راه را براي اصلاحات دموکراتيک سال هاي بعد که اوج آن در 1688(انقلاب دوم) بود، باز کرد. و انگلستان را در جهت دموکراسي پارلماني قرار داد.
پینوشت: هفت تن از دانشجویان دانشگاه اصفهان در اعتراض به احکام انضباطی و برای حق داشتن تشکلهای آزاد دست به اعتصاب غذا زدهاند. نمیتوان سکوت کرد، وقتی هر روز یکی از آنها از شدت ضعف به بیمارستان میرود. آفرین به شجاعت و ایستادگیشان آنها را دریابیم. اخبار را در وبلاگ زیر ببینید:
و این نوشته از دوست خوب و همفکرم رشید اسماعیلی را نیز در همین مورد بخوانید:
۱- درد جانکاه آدم را به گفتن حرفهای احمقانه میکشاند...
اما آنچه امروز اتفاق افتاد، از حد حماقت گذشت. آنها در اقلیت صد نفره هم تمامیتخواه هستند با همان کنش کثیف تخریب دیگران برای بزرگداشت نداشتههای خویش.
امیدوار بودم اکنون که پیاپی مفتضح شدهاند به خود آمدهباشند. اما دریغ و درد از این بلاهت و نادانی. خیلی متأسف و شرمندهام که در این آکسیون(!) شرکت کردم. گمان میبردم برای آزادی دوستانشان جمع شدهاند، اما مسأله آنها همان است که پیشترها گفتهام. آنها سکس، موزیک و لنین میخواهند.
۲- رفتیم تماشای آتش بازی، باران آمد، باروتها نم کشید. گویا دادستانی بازیاش گرفتهاست و قصد آزادی پلیتکنیکیها را ندارد. دریغ از شادیهایی که از ما گرفتند.
۳- به مدت یک ماه باید به مرخصی بروم و برای امتحانهای پایان ترم درس بخوانم و احتمالاً این وبلاگ به روز نمیشود.