تبليغاتX
انزوا
انزوا را بر بسیاری از مصاحبت‌ها ترجیح می‌دهم

امروز بعد از ظهر از میدان امام حسین می‌گذشتم و مثل همیشه که از این میدان کثیف رد می‌شوم، حواسم به خودم بود که فریاد چند مرد صدا کلفت و جیغ دختری مرا به خود آورد. نیروهای گشت ارشاد باز هم طعمه‌ای یافته‌بودند. اما این طعمه چندان هم ظاهری خلاف شئونات اسلامی نداشت و شاید این اولین دلیلی بود که از برخورد آن‌ها بهت‌زده شدم. عابران می‌گفتند در صف اتوبوس بوده‌است و بی‌راه هم نمی‌گفتند چون گشت هم نزدیک ایستگاه بود. دختر جیغ می‌کشید و سه مأمور زن و دو مأمور مرد چپ و راست می‌زدند. پای دختر چونان به ون خورد که انگار تا خورد. دختر فقط می‌گفت:" رفتم دیگه، نزن، ولم کن..." همین. ولی مأموران چندان توجهی نداشتند و در جواب تنها فحش می‌دادند و می‌خواستند هر چه زودتر او را از نظر جمعیتی که حالا به ۳۰ یا ۴۰ نفر می‌رسیدند، دور کنند. اما معلوم نبود چرا این گونه برخورد می‌کنند. فحش‌های چارواداری که این مأموران نثار دختر و جمعیت ناظر می‌کردند، هیچ نشانی از حفظ امنیت اجتماعی نداشت تا جایی که مأموران پس از اعتراض‌های پیرمردی که شدیداً برافروخته بود به او هم حمله کردند.

 عابری می‌گفت:" ولی به گمانم پای دختر شکست."

بگذریم. صحنه انقدر متأثرم کرد که علی‌رغم بی‌میلی به وقایع‌نگاری، مجبورم کرد بنویسم. شاید بیشتر از آن رو که این میدان امام حسین را من هر روز می‌بینم و هیچ روزی نیست که صحنه‌ای زننده در این میدان به چشم نخورد. از گداهایی که هر روز در این میدان مشغولند و چهار پسر بچه‌ای که هر روز جلو همه عابران را می‌گیرند که وزن بکشند و دعواهایی که همیشه در این میدان هست و کم نیست و همیشه هم خشن است. از این رو باید عجیب باشد که با چه رویی گشت ارشاد از کنار همه این صحنه‌های زننده درمی‌گذرد و به ظاهر دختری که چندان هم خلاف شئونات اسلامی نیست، ایراد می‌گیرد و کار را در این جا تمام نمی‌کند، فحش‌های چارواداری نثار دختر می‌کند و شدیداً او را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد.

اما با این حال برخورد زننده پلیس باز هم چندان عجیب نیست که نمونه‌هایش را بارها دیده‌ام و همین ۱۰ روز پیش برای خودم هم اتفاق افتاد. تعجبم از علت کار است... چرا؟ این خودسری برایم توجیهی ندارد.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 20:41  توسط مهرداد بزرگ  | 

A Great Day For Freedom

           

On the day the wall came down

They  threw the locks onto the ground

And with glasses high we raised a cry for freedom had arrived

 

On the day the wall came down

The ship of fools had finally run aground

Promises lit up the night like paper doves in flight

 

I dreamed you had left my side

No warmth, not even pride remained

And even though you needed me

It was clear that I could not do a thing for you

 

Now life devalues day by day

As friends and nieghbours  turn away

And there’s a change that, even with regret, cannot be undone

 

Now frontiers shift like desert sands

While nations wash their bloodied hands

Of loyalty, of history, in shades of gray

 

I woke to the sound of drums

The music played, the morning sun streamed in

I turned and I looked at you

And all but the bitter reside slipped away… slipped away

Pink Floyd, Devision Bell, A Great Day For Freadom

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:30  توسط مهرداد بزرگ  | 
پیشنهاد زیر از دوست خوبم علی عبدی است، که امیدوارم بازخورد خوبی داشته‌باشد و از آن استقبال شود.

۱۴ مرداد انقلاب مشروطیت صد و یکمین سال خود را جشن می‌گیرد.

اما

هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می‌کشند.

این یک فراخوان است. برای همه ی وبلاگ نویس ها. می خواهیم روز 14 مرداد 86 همگی برای همبستگی با دانشجویان دربند نام وبلاگ هایمان را تغییر دهیم به:

"14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند"

برای این که کار با سرعت بیشتری پیش برود پیشنهاد می کنم به جز تبلیغ هایی که در سایت ها و وبلاگ های پرخواننده می کنیم هر کس ۱۰ نفر از دوستانش را برای پیوستن به این حرکت جمعی دنیای مجازی و همبستگی با دانشجویان دعوت کند.

وبلاگ های حامی به لیست وبلاگ 14 مرداد اضافه می‌شوند. در قسمت نظرخواهی وبلاگ 14 مرداد نام وبلاگ خود را وارد کنید که به لیست اضافه شود.

دوستانی که من از آن‌ها دعوت می‌کنم به این حرکت بپیوندند: سعید، احمد، امیرحسین، احسان، لیونا، نیلوفر، البرز، سحر و رضا، نازخاتون، هاله، راوی، مهشید، شراگیم، نینا( دغدغه‌های گم‌شده)  و همه دوستان و هم‌فکرانی که لینک‌شان در پیوندهای این وبلاگ آمده‌است.

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1386ساعت 0:40  توسط مهرداد بزرگ  | 

سال بد

سال باد

سال اشک

سال شک.

سال روزهای دراز و استقامت‌های کم

سالی که غرور گدایی کرد.

سال پست

سال درد

سال عزا

سال اشک پوری

سال خون مرتضا

 سال کبیسه...

ا.بامداد، نگاه کن از مجموعه هوای تازه

 

این روزها شاید مصداق عینی این شعر برایم شکل می‌گیرد. کاش بندهای بعدی شعر هم تحقق یابد و ما هم عشق را در سال بد بیابیم.

 به روزهای از دست رفته می‌نگرم و به همه این روزها که خود دنیایی از خستگی‌ است. آیا می‌شد به‌تر عمل کرد؟ این هم از آن گزاره‌هاست که نمی‌شود در موردش سخن گفت. وقایع اتفاق می‌افتند و ما آن‌ها را نمی‌سازیم و این همه آن‌چه است که توجیه‌کننده اعمال سابق است و بر وجود آن‌ها صحه می‌گذارد. بگذریم... خیلی خسته‌ام و مسلماً نمی‌توانم مانند ماشین فقط اخبار را ماشین کنم و یا از لحاظ بگذرانم. هر کدام از این اخبار این روزها کلی انرژی از آدم تحلیل می‌برد و آدم را فرسوده می‌کند.

بدتر از آن این‌که یکی از اساتید نامحترم دانشکده هم پس از مدت‌ها که سر یک پروژه ما را دور داد، حالا یادش افتاده است که پروژه ترم پاییز را باید تحویل بدهیم و این موضوع هم برای خودش دردسری است که اصلاً حوصله کار کردن برای آن را ندارم و مسلماً رفتار این استاد برایم قابل هضم نیست. بگذریم...

زندگی در پیش رو، عنوان رمانی است از رومن گاری که لیلی گلستان خیلی خوب آن را ترجمه کرده‌است. این داستان در مورد فلاکت یک پسر نامشروع است و شرایط فلاکت‌بار این پسر عرب را شرح می‌دهد و به آن وجه زیبایی می‌دهد. نوعی امیدواری نسبت به زندگی آینده پسر در داستان وجود دارد و به خواننده تسری می‌یابد. برای من سؤال است که آیا باید در هر شرایطی، نسبت به خود آن سنجش صورت گیرد و از این رو همه شرایط مطلوب است یا این که همواره باید معیاری از رفتار یکسان را در مورد آن شرایط اعمال کرد. یعنی اگر در اوج فلاکت کسی شاد است، آیا اخلاقاً باید او را در اوج فلاکت رها کرد؟ و از این منظر هیچ تحولی آیا اخلاقاً مجاز است؟ و اساساً آنچه طبیعی نامیده می‌شود، در این مورد آیا صادق است؟ بگذریم همه سؤال شد که خیلی هم شاید مهم نیست. این هم بماند...

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1386ساعت 0:26  توسط مهرداد بزرگ  |