اما چیزی که عجیبتر است، اینکه آدم در همچین روزی، پوستر "چهگوارا" هدیه بگیرد! این موضوع اصلاً دردناک نیست. ابداً. خصوصاً که من از قیافه و استیل چهگوارا خیلی خوشم میآید. دیدن پوستر چهگوارا، در نگاه اول همان احساسی را به من میدهد که دیدن پوستر بازیگر محبوبم، آلپاچینو در من ایجاد میکند. اما متأسفانه دیدن چهگوارا آدم را به افسوس وامیدارد. افسوس از ۸ یا ۹ ماه فرو رفتن در گنداب چپ، جزماندیشی، عصیان کور، ارتجاع رادیکال، هتاکی رفقا، سادهانگاری سیاسی، توهم و...
متأسفانه یا خوشبختانه دیگر دوره عشق و ایمان به سر رسیدهاست. انسان سالهاست که حتی اگر عاشق باشد، در دنیای واقعیتها و فضای منطقی به سر میبرد. در فضای منطقی، عشق و ایمان دروغ است و به حساب نمیآید. وهم است. دیگر چهگوارا الهه عدالت نیست و قدیس جهانوطن را حتی در مانیفست افیونی مارکس هم نمیتوان یافت چه رسد به چهره چهگوارا. چهگوارا در فضای منطقی یک کمونیست است که شاید اگر تحلیل درستی بکنیم، به مانند دیگر طاغیان تاریخی برای هویت انسانی خود طغیان میکند و در نهایت کوبایی را پی میافکند که در تمام لایههای خود یکی از سیاهچالهای دگراندیشان و آزاداندیشان است. اتوپیای چگوارا با فیدل کاسترو ترسیم میشود. یک نیمهوحشی که به نسب فرانکویی خود مباهات میکند.
سرنوشت تراژیک دکتر ال چه، پایان خط آزادی نیست. بلکه نقط پایانی است بر گسترش بلوک سوسیالیستی. تا مردم دنیا همچنان امیدوار باشند که میتوانند نفسهای حبسشده در سینههایشان را رها کنند و فریاد زنند "مرگ بر استبداد و مرگ بر خفقان".
اما با همه این احوال من پوستر چهگوارا را به دیوار اتاقم میزنم و هر بار که به آن نگاه میکنم، حتماً یاد فیلم "خداحافظ ارنستو" میافتم و با یاد موسیقیهای زیبایش در دلم میگویم خداحافظ ارنستو؛ جای تو روی تیشرتها و روی دیوار خانههاست، نه در قلبهای پرایمان. حالا لبخند بزن، درست مثل تاریخ که بهت میخندد.
پینوشت: من سیدی "تنها صداست که میماند" را هم کادو گرفتم، که حسابی لذتبخش است. هم موسیقیش و هم صدای فروغ و هم شعرهای دلچسبش.
سال پیش یکی از دوستان بلاگرم میگفت میخواهد نویسنده شود و وبلاگنویسی نوشتههایش را خراب میکند. خیلی توجه نکردم. اصلاً برایم اهمیت چندانی هم نداشت. چرا که استدلال این دوستمان عجیب بود. میگفت ماهیت رسانهای وبلاگ سبب میشود، نوشتههای آدم قالبی شود و فقط در مورد موضوع روز بنویسد. خب، این حرف چندان هم بیراه نیست. در واقع بسیاری از وبلاگها چنین میکنند. اگر نویسنده چپ باشد، چیزی در مورد اول ماه مه و سیاهکل مینویسد. یا اگر مليگرا باشد در مورد کودتای ۲۸ مرداد و روز ملی شدن نفت و چه میدانم اگر طرف شعر دوست داشتهباشد، روز مرگ یا تولد شاعر محبوبش گیرم شاملو یا فروغ را انتخاب میکند و اصلاً میتواند به اخبار روز واکنش نشان دهد. مثلاً امروز بیبیسی اعلام کرد که... حالا مینشیند، تحلیل میکند و فحش و لیچار بار این و آن میکند.
به نظرم من علت رسانهای عمل کردن بسیاری از وبلاگها را میتوان به هویت فرهنگی و توجه افراد به اخبار روز تعبیر کرد و نه هویت کلی وبلاگ. همان چیزی که کوندرا در مقاله "کلاه کلمنتیس" میگوید( نقل به مضمون) که دیگر روزنامهنگاران بر آثار نویسندگان نقد مینویسند و کسی جنگ ادبی نمیخواند و ...
به هر رو، به نظرم هویت نوشته وبلاگی داد میزند و نمیشود آن را جای نوشته دیگری جا زد. اما اینکه این هویت صرفاً رسانهای است، قبول ندارم. لااقل چند سال پیش چنین نبود و بلاگرها کمتر به تاریخ و زمان و اخبار میپرداختند. اما بعد از مدتی تخم لغ سیاست و کوفت و زهرمار تو دهن وبلاگستان شکست و توجه به این امور زیاد شد. بعد افراد حقیقی و حقوقی زیاد شدند و نوشتههای وبلاگی دیگر خیلی هم وبلاگی نیست. مثلاً مقالههای پدر و مادر در وبلاگها پیدا میشود که اصلاً انتظارش را هم نداریم.
بگذریم. حکایت نویسندگی و وبلاگنویسی هم همین است. از خمیره وبلاگ همه طور میشود استفاده کرد. مثل یک دفتر سفید است که میشود در آن خاطره نوشت یا داستان مشق کرد یا مقاله و اخبار روز نوشت. خیلی از نوشتههای وبلاگی چه قدیم و چه جدید هستند که میتوانند تم یک داستان خوب باشند. مثل نوشتههای وبلاگ "ایزدبانو"( دیگر نمینویسد) یا "مداد سیاه" یا نوشتههای "راوی" و اصلاً همین "نازخاتون" خودمان و خیلیهای دیگر مانند "دلتنگستان" و "مینیمالهای آقای ناظم" و خیلیهای دیگر که یادم نیست. خیلی از این شعرهای وبلاگی هست که بر شعرهای چاپی مجلهها برتری دارند، مثل شعرهای "گلناز" یا وبلاگ "این یک زن است" و "سوررئالیست" و ...
اما چیزی که برایم جالب است، عکس این موضوع است. یعنی داستانها و شعرهایی که وبلاگیاند! مثلاً نوول "شالی به درازای جاده ابریشم" از مهستی شاهرخی یا مجموعه داستان "صندلی لهستانی" از مهناز رونقی که من اگر جای نویسنده بودم از انتشار وبلاگی آن هم ابا داشتم. حتی میتوان تم برخی داستانهای نویسنده خوبی چون "گلی ترقی" را هم از در نوشتههای وبلاگی یافت. هر چند گلی ترقی خیلی خوب داستان را نوشته و به سامان رساندهاست.
در هر صورت به نظرم تم داستاننویسی هنوز در وبلاگستان پیدا میشود.
به مادرم گفتم:" دیگر تمام شد"
گفتم:" همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامهها تسلیتی بفرستیم"
فروغ فرخزاد، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
استعدادش به اندازه نقش و نگاری که غبار روی بال پروانه بیندازد طبیعی بود. زمانی بیش از پروانه به این امر آگهی نداشت و نمیدانست نقش کی ترسیم یا زدوده میشود. بعدها، از بالهای آسیبدیده و از نقشهایش آگهی یافت و اندیشیدن را آموخت و دیگر نتوانست پر گیرد، چون عشق به پرواز دیگر از میان رفتهبود و تنها به خاطر داشت که روزگاری بیکمترین تلاشی پرواز میکرده.
ارنست همینگوی، جشن بیکران، اسکات فیتزجرالد
اما این دوست ما که ۹ واحد افتاده، خیلی دریا دله. چون خیلی ترش نکرد. بعد از دو نخ سیگار، پاکتش رو انداخت تو سطل. چون دیروزش تصمیم گرفتهبود سیگارو ترک کنه و اصلاً ۹ واحد توجیه خوبی برای سیگار کشیدن، اون هم از نوع وحشیانهش نبود. اما پیادهروی حسابش جداست. چون تو اون مدت میتونست فکر کنه. حالا به چی؟ خیلی مهم نیست. چون به هر حال کسی که ۹ واحد بیافته خیلی مغزش کار نمیکنه و تو بهترین حالت درجا میزنه. اما میتونست به همین مزخرفاتی که حالا داره ردیف میکنه فکر کنه یا اینکه مثلاً فکر کنه چند وقت دیگه باید تو دانشگاه بمونه و یا انگشتی حساب کنه که چه جوری میشه که مشروط نشه. به هر حال اون فکر کرد و به این نتیجه رسید که اصلاً نباید ناراحت باشه و البته که باید خوشحال باشه. چون ترم بعد در پیشروشه و باید کار کرد و سرزنده بود. اصلاً همه باید خوشحال باشند و این یه استراتژی مهم تو زندگیه. باری، این دوست ما به این نتیجه رسید که افتادن ۹ واحد همهش اتفاقی بوده و اصلاً اتفاق عجیبی هم نیست و میشه ازش گذشت و ترم بعد رو خوب شروع کرد. چون به هر حال تا سه روز دیگه باید ۳ تا مقاله تحویل بده که رو هیچ کدوم کار نکرده و تازه یه پروژه ۱۲۰ ساعته هم رفته تو پاچهش که با ناامیدی نمیشه کارش رو ساخت. تازه اون دوست گهش هم بدون اینکه قبول کنه خیلی گه تشریف داره، به طور اتفاقی باهش آشتی کرد و از این رو هیچ چالش و موضوع بغرنجی باقی نمیمونه.
به هر حال دوست ما امروز خوش و خرم سر حال، منتظره که ترم بعد رو با ۹ واحد تکراری و ۸ واحد گلابی، شروع کنه.
صبح که خبردار شدم فرناز سیفی، منصوره شجاعی و طلعت تقینیا بازداشت شدهاند، اولش باورم نشد و خواستم باور نکنم. بعد هم که دوستی تماس گرفت و خبر داد و فهمیدم موضوع جدی است خواستم بهش فکر نکنم. اما فکرش عذابم میدهد، غصهام گرفتهاست. نمیپرسم چرا و چه کنیم. جوابها واضح است. فقط غصهام گرفتهاست.
نمیدانستم ۲۰۹ بند زنان دارد. و فکرش را هم نمیکردم روزی فرناز سیفی با آن خنده که همیشه روی لبش بود و با آن روحیه فعال و شاد که از دور هم به آدم انرژی منتقل میکرد، به ۲۰۹ برود. طلعت تقینیا را ندیدهام و فقط برخی نوشتههایش را خواندهام، منصوره شجاعی را هم فقط یک بار از دور دیدهام. اما فرناز را نه. او را دیدهام. از نوشتههایش و از خود او آموختهام و اکنون نمیتوانم باور کنم که به بند ۲۰۹ برود. نه اینکه مثلاً غیرمنطقی باشد یا غیرواقعی، فقط عجیب است و من نمیخواهم.
نیروهای امنیتی از همان خرداد برخورد خصمانهشان را با فعالان زنان نشان دادند، اما من هم از همان روزها غصهام گرفتهاست.
پینوشت: چند دقیقه پیش دوستی خبر داد، که با کفالت شیرین عبادی این دوستان آزاد شدهاند، که هم عجیب است و هم خوشیآور. پس حالا کسی چیزی از " ازرا پاند" به انگلیسی یا فارسی دارد؟
امتحانها تمام شد و الآن یک طور مسخرهای بیتفاوت شدهام. دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. وقتی بهترین دوست آدم به شکل احمقانهای بچگی کند، اگر شما هم باشید وضع بهتری نخواهید داشت. موضوع همهاش سر این بود که آقا نمیخواست قبول کند خیلی گه است. البته به این جا تمام نمیشد یا بهتر بگویم از این جا شروع نمیشد. اما در نهایت این طور خلاصه میشد که این دوست ما دچار غبغب سنگینی شدهبود و میدانید که همه آنها که غبغب سنگین دارند، کمی هم خشکی دماغ میگیرند و کمی هم البته بچه میشوند. این شد که نخواست قبول کند خیلی گه است و بعد همه چیز تمام شد و من امتحانم را گند زدم و همه چیز به هم ریخت.
الآن هم برایم هیچ چیز تفاوتی نمیکند، پیرو کیارا همان قدر بد مینویسد که همینگوی خوب مینویسد و اصلاً نمیدانم چرا دست و دلم به خواندن نمیرود. فیلم خوب هم که ندارم و دو پروژه هم روی دستم ماندهاست و کلی هم قول دادهام که بنویسم و دست و دلم به هیچ کدام نمیرود.
کسی چیزی از "ازرا پاند" به فارسی یا انگلیسی ندارد؟
The happiest days of our lives
When we grew up and went to school
There were certain teachers who would
Hurt the children in any way they could
By pouring their derision
Upon any thing we did
And exposing every weakness
However carefully hidden by the kids
But in the town, it was well known
When they got home at night, their fat and
Psychopathic wives would thrash them
Within inches of their lives.
Another brick in the wall (part two)
We don’t need no education
We don’t need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teachers leave the kids alone
Hey! Teachers! Leave the kids alone!
All in all it’s just another brick in the wall
All in all you’re just another brick in the wall.
Pink Floyd, The wall