تبليغاتX
انزوا
انزوا را بر بسیاری از مصاحبت‌ها ترجیح می‌دهم
خب، روزگار بدی است. برنامه را یکی دیگر می‌گذارد و یکی دیگر سوار بر برنامه می‌شود. به نام ما و به کام آن‌ها.

روز ۱۵ آذر اتفاقات عجیبی افتاد. برنامه‌ای که تحکیم تدارک دیده‌بود محل موج‌سواری چپ شد.

خیلی وقت است به دنبال اشتراک با چپ‌ها می‌گردم و می‌گردیم. اما آن‌ها به گفته خودشان از ما بیش‌تر از حاکمیت بدشان می‌آید. از همان روز ۳ خرداد که برنامه را بی‌جهت رادیکال کردند و موجب شدند بیش از ۲۰ نفر از همین لیبرال‌های مرتجع از تحصیل محروم شوند و بیش از ۵۰ نفرشان به کمیته احضار شوند. دارم به این فکر می‌کنم که آن‌ها چه می‌خواهند؟!

می‌گویند آزادی‌خواهند. چیزی که نه در گفتارشان هست و نه در عمل‌کردشان. می‌گویند برابری‌خواهند که ما ندیدیم! می‌گویند حق صنفی افراد را می‌دهند و بعد با خواندن بیانیه اعتراضی به محرومیت از تحصیل دانشجویان مخالفت می‌کنند. وای و وای از این ادعاها...

اما ما باز هم خواستیم روی اصل مشترک دانشجو بودن برنامه برگزار شود که خب گویا این دوستان شرف و اخلاق سیاسی را فقط برای دیگران لازم می‌دانند!

اما چرا برنامه به دست آن‌ها افتاد؟ یعنی واقعاً در اکثریت بودند؟ آن‌ها اول برنامه به تعداد پلاکاردهای‌شان آدم داشتند و بعد عده‌ای غیردانشجو به‌شان پیوستند و خب، محیط آکادمیک را با کوچه و خیابان اشتباه گرفته‌بودند و خب، کارهایی کردند که ما در محیط کوچه و خیابان هم از انجام‌ش ابا داریم، چه رسد به دانشگاه. بله فرق ما با آن‌ها در این بود که سرکوب‌گر نبودیم. به آزادی بیان اعتقاد داشتیم و وسط خواندن بیانیه‌های چپ و سخنرانی چپ‌ها( که متأسفانه به خاطر ضعف تئوریک فقط سه سخنران داشتند!) هو نمی‌کردیم و شعار نمی‌دادیم. اما در عوض تا جایی که توانستند هوچی‌گری کردند و ناسزا گفتند.

برنامه تحکیم داشت تمام می‌شد که یکی از این رفقا لباس‌ش را درآورد و با رکابی بالا و پایین می‌پرید. اما بد نشد با خواندن چیزی که روی رکابی این رفیق فدایی نوشته‌شده‌بود. به هر حال ابهام ذهنی من از بین رفت. نه آن‌ها آزادی نمی‌خواهند، برابری نمی‌خواهند و به حقوق بشر اعتقادی ندارند.

 اشتباه نمی‌کنم. با چشمان خودم دیدم روی لباس رفیق‌مان نوشته‌‌شده‌بود: "سکس، موزیک، لنین"

بله آن‌ها سکس و موزیک و لنین می‌خواهند. خب، امید است به‌ش برسند!

البته یادم رفت از خشونت ذاتی رفقا بگویم. نه در برخورد با در دانشگاه. نه در که جان ندارد، می‌شکنند و بار دیگر درست‌ش می‌کنند. نه، منظورم برخورد با موجودات زنده‌ست. با آدمیزاد!

خب، از خدا پنهان نیست. از شما چه پنهان؟ رفقا چنان یک عکاس را زدند که تمام صورت‌ش خونین شد و با آمبولانس به خارج از دانشگاه منتقل شد. این هم از جان شریف آدمی‌زاد!

 

+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1385ساعت 15:15  توسط مهرداد بزرگ  | 
یک روز سراسر خستگی، ناراحتی و اعصاب‌خردی

ارتجاع چپ ما را به کجا خواهد برد؟

این سیکل مرتجعین تا کی ادامه دارد؟ کاش یک جو شرف و اخلاق سیاسی داشتند.

+ نوشته شده در  پانزدهم آذر 1385ساعت 16:40  توسط مهرداد بزرگ  | 

انزوا مسلماً از بسیار مصاحبت‌ها بهتر است.

+ نوشته شده در  سوم آذر 1385ساعت 2:36  توسط مهرداد بزرگ  |