1- فکر ادبیات ابزورد در چند روز گذشته، سخت مرا به خود واداشته است. این اولین بار نیست که این موضوع تمامی فکر مرا به خود وامیدارد. شاید خیلی پیشترها، دبیرستانی بودم که با خواندن کامو، اولین بار این موضوع سراسر فکر مرا در بر گرفت. البته نه آنکه بگویم این کامو بود که این ویر را به جان من انداخت. نه! کامو تنها روایتگر بی نقص آن بود. کامو بر خلاف دیگر کسانی که با چنین محتوایی سروکار داشته اند، ابزوردیست نیست. او تنها به چنین حالتی صحه میگذارد. او واقع گرایانه روایت میکند، بی آنکه بخواهد از خیال یا صحنه های بدیع و وهم انگیز برای روایت خود بهره جوید. کامو در جایی میگوید:" گاهی ممکن است وقتی در گوشه ای از خیابان ایستاده ای، احساس پوچی به سراغت آید." و این گفته عین حقیقت است. از این رو او میکوشد، واقعیتی عینی از حقیقتی مجرد را بازنمایاند و خوب هم از پس کار بر می آِید. نه در بیگانه و نه در سوء تفاهم، نشانی از وهم و حالتی ناممکن نیست. آنچه هست به ویژه در بیگانه، عین واقعیت ممکن است.
به هر رو، باید بین او و کسانی چون بکت و یونسکو فرق گذاشت. آنها مذبوحانه میکوشند، فلسفه ای نیم بند به این حالت طبیعی بدهند. حالی که کامو میکوشد، واقعیت آن را فهم کند و بنمایاند. حالت ابزورد نه علت العللی دارد و نه فلسفه ای پس پشت آن است. حقیقت امر این است که زندگی جریان دارد و ما هم در بطن آن هستیم. حال حاصل مشتی اتفاق در لحظه ای سکون، آدم را دچار خلأ میکند. دچار حس بیهودگی میشوی و البته این از تباهی جداست. اما آنچه اهمیت دارد، اینکه این فلسفه مطلق زندگی نیست؛ بلکه صورتی لایتجزا از آن است که باید فهم شود. آدمیزاد نمیتواند مدام در انتظار گودو باشد، زندگی جریان دارد، حتی اگر پس پشت آن چیزی نباشد که نیست. سیر اتفاقات پشت هم در جریان است و آدمیزاد تنها میتواند خود را بر کشد. در حسی دو گانه میان عروج و بیهودگی میباید ببالد و خلق کند. البته این بسیار فراتر از آن است که کریستیان بوبن یا امثال او میگویند. مطلقاً چیزی از جنس مثبت اندیشی ساده انگار نیست که با کلیشه های، برگ سبز است و نور طراوت دارد، میکوشد صحنه های بدیع و چشم نواز خلق کند. نه! وارستگی از آن جنس است که به همه آنچه سیاهی و پلیدی نام میگیرد صحه بگذارد و با این حال ببالد. گیرم پس پشت آن چیزی نباشد. همان که از جنس روزمرگی است. نوعی روزمرگی روشن که با نوشیدن شیر در سحرگاه آغاز میشود و همه چیز آن معمولی است. از موسیقی و شعر و داستانش تا لحظات الهام بخش آن، همه آشنا و معمولی هستند.
2- این روزها، تمام وقت فراغتم را که کم هم نیست، وقف ادبیات و اقتصاد کرده ام و از این رهگذر تعادلی عجیب و البته تا به حال پایا میان امر محسوس و معقول برقرار کرده ام. این اتفاق میمون پس از سالها برای من افتاده است و امیدوارم بپاید.
پس از مدتها، زمان آن را یافته ام که به کلاسهای درس نظریه بازی دانشگاه ییل گوش دهم و این در کنار ویرجینا وولف و موراکامی واقعاً جذاب است و تجربه ای ناب.
3- گاه آنچه که ما را به حقیقت میرساند،
خود از آن عاریست!
زیرا تنها حقیقت است که رهایی میبخشد.
از بختیاری ماست شاید
که آنچه میخواهیم یا به دست نمیآید،
یا از دست میگریزد.
میخواهم آب شوم در گسترهی افق؛
آنجا که دریا به آخر میرسد،
و آسمان آغاز می شود.
میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم.
حس میکنم می دانم؛
دست می سایم و میترسم؛
باورمیکنم و امیدوارم؛
که هیچچیز با آن به عناد برنخیزد.
میخواهم آب شوم در گسترهی افق؛
آنجا که دریا به آخر میرسد،
و آسمان آغاز میشود.
چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا
دستی یاریدهنده،
کلامی مهرآمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پا منشین!
آماده شو
که دیگر بار و دیگر بار
دام بازگستری!
پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفانخیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان برچینم،
پارو وارهانم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت درآیم
و درکنارت پهلو گیرم؛
آغوشت را بازیابم،
استوای امن زمین را،
زیر پای خویش.
پنجه در افکندهایم با دستهایمان
بهجای رها شدن
سنگین، سنگین بر دوش میکشیم، بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیزمند رهایی است،
نه تصاحب.
در راه خویش ایثار باید،
نه انجام وظیفه.
سپیدهدمان از پس شبی دراز،
در جان خویش آواز خروسی میشنوم،
از دوردست،
و با سومین بانگش درمییابم که
رسوا شدهام.
این شعر همیشه برای من الهام بخش بوده است. گاهی آنچه آدم میخواهد بگوید، چنان در یک شعر خلاصه میشود که آدمی تنها میتواند بر نبوغ شاعر آفرین گوید. این شعر درست از همان جنس است که آن پشت و پسله ها هست و گویا شاعر تنها آن را یافته است. مشتی واژگان نیست، عمق دارد. عمقی که گویی در لحظات مکاشفه بر شاعر روشن شده است.
