تبليغاتX
انزوا

انزوا

دیگران جهنم‌اند

1- فکر ادبیات ابزورد در چند روز گذشته، سخت مرا به خود واداشته است. این اولین بار نیست که این موضوع تمامی فکر مرا به خود وامیدارد. شاید خیلی پیشترها، دبیرستانی بودم که با خواندن کامو، اولین بار این موضوع سراسر فکر مرا در بر گرفت. البته نه آنکه بگویم این کامو بود که این ویر را به جان من انداخت. نه! کامو تنها روایتگر بی نقص آن بود. کامو بر خلاف دیگر کسانی که با چنین محتوایی سروکار داشته اند، ابزوردیست نیست. او تنها به چنین حالتی صحه میگذارد. او واقع گرایانه روایت میکند، بی آنکه بخواهد از خیال یا صحنه های بدیع و وهم انگیز برای روایت خود بهره جوید. کامو در جایی میگوید:" گاهی ممکن است وقتی در گوشه ای از خیابان ایستاده ای، احساس پوچی به سراغت آید." و این گفته عین حقیقت است. از این رو او میکوشد، واقعیتی عینی از حقیقتی مجرد را بازنمایاند و خوب هم از پس کار بر می آِید. نه در بیگانه و نه در سوء تفاهم، نشانی از وهم و حالتی ناممکن نیست. آنچه هست به ویژه در بیگانه، عین واقعیت ممکن است.

به هر رو، باید بین او و کسانی چون بکت و یونسکو فرق گذاشت. آنها مذبوحانه میکوشند، فلسفه ای نیم بند به این حالت طبیعی بدهند. حالی که کامو میکوشد، واقعیت آن را فهم کند و بنمایاند. حالت ابزورد نه علت العللی دارد و نه فلسفه ای پس پشت آن است. حقیقت امر این است که زندگی جریان دارد و ما هم در بطن آن هستیم. حال حاصل مشتی اتفاق در لحظه ای سکون، آدم را دچار خلأ میکند. دچار حس بیهودگی میشوی و البته این از تباهی جداست. اما آنچه اهمیت دارد، اینکه این فلسفه مطلق زندگی نیست؛ بلکه صورتی لایتجزا از آن است که باید فهم شود. آدمیزاد نمیتواند مدام در انتظار گودو باشد، زندگی جریان دارد، حتی اگر پس پشت آن چیزی نباشد که نیست. سیر اتفاقات پشت هم در جریان است و آدمیزاد تنها میتواند خود را بر کشد. در حسی دو گانه میان عروج و بیهودگی میباید ببالد و خلق کند. البته این بسیار فراتر از آن است که کریستیان بوبن یا امثال او میگویند. مطلقاً چیزی از جنس مثبت اندیشی ساده انگار نیست که با کلیشه های، برگ سبز است و نور طراوت دارد، میکوشد صحنه های بدیع و چشم نواز خلق کند. نه! وارستگی از آن جنس است که به همه آنچه سیاهی و پلیدی نام میگیرد صحه بگذارد و با این حال ببالد. گیرم پس پشت آن چیزی نباشد. همان که از جنس روزمرگی است. نوعی روزمرگی روشن که با نوشیدن شیر در سحرگاه آغاز میشود و همه چیز آن معمولی است. از موسیقی و شعر و داستانش تا لحظات الهام بخش آن، همه آشنا و معمولی هستند.

2- این روزها، تمام وقت فراغتم را که کم هم نیست، وقف ادبیات و اقتصاد کرده ام و از این رهگذر تعادلی عجیب و البته تا به حال پایا میان امر محسوس و معقول برقرار کرده ام. این اتفاق میمون پس از سالها برای من افتاده است و امیدوارم بپاید.

پس از مدتها، زمان آن را یافته ام که به کلاسهای درس نظریه بازی دانشگاه ییل گوش دهم و این در کنار ویرجینا وولف و موراکامی واقعاً جذاب است و تجربه ای ناب.

3- گاه آنچه که ما را به حقیقت می‌رساند،
خود از آن عاریست!
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می‌بخشد.

از بخت‌یاری ماست شاید
که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید،
یا از دست می‌گریزد.

می‌خواهم آب شوم در گستره‌ی افق؛
آنجا که دریا به آخر می‌رسد،
و آسمان آغاز می شود.
می‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم.
حس می‌کنم می دانم؛
دست می سایم و می‌ترسم؛
باورمی‌کنم و امیدوارم؛
که هیچ‌چیز با آن به عناد برنخیزد.
می‌خواهم آب شوم در گستره‌ی افق؛
آنجا که دریا به آخر می‌رسد،
و آسمان آغاز می‌شود.

چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا
دستی یاری‌دهنده،
کلامی مهر‌آمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پا منشین!
آماده شو
که دیگر بار و دیگر بار
دام بازگستری!

پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان برچینم،
پارو وارهانم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت درآیم
و درکنارت پهلو گیرم؛
آغوشت را بازیابم،
استوای امن زمین را،
زیر پای خویش.

پنجه در افکنده‌ایم با دست‌هایمان
به‌جای رها شدن
سنگین، سنگین بر دوش می‌کشیم، بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیزمند رهایی است،
نه تصاحب.
در راه خویش ایثار باید،
نه انجام وظیفه.
سپیده‌دمان از پس شبی دراز،
در جان خویش آواز خروسی می‌شنوم،
از دوردست،
و با سومین بانگش درمی‌یابم که
رسوا شده‌ام.

این شعر همیشه برای من الهام بخش بوده است. گاهی آنچه آدم میخواهد بگوید، چنان در یک شعر خلاصه میشود که آدمی تنها میتواند بر نبوغ شاعر آفرین گوید. این شعر درست از همان جنس است که آن پشت و پسله ها هست و گویا شاعر تنها آن را یافته است. مشتی واژگان نیست، عمق دارد. عمقی که گویی در لحظات مکاشفه بر شاعر روشن شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 20:56  توسط مهرداد بزرگ  | 

در مرداب

-1 دلم گرفته‌است، دلم گرفته‌است؛ به ایوان می‌روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می‌کشم.

فروغ فرخزاد

معمولاً غم آدمی از احساسات نوستالژیک است که گاه به سراغ او می‌آید و او را وامی‌دارد که به کنار پنجره‌ای بخزد، سیگاری آتش بزند و آهی از سر درد بکشد و خودش را خالی کند. اما این احساسات برای ما نیست. لااقل برای من نیست. آنچه از گذشته‌ام پیش رویم می‌آید چیزی جز هراس نیست. هراس از سیر سقوطی‌ام

غم این روزها آنقدر عمیق شده‌است که گاهی که به آن فکر می‌کنم، از خودم می‌ترسم. چگونه توانسته‌ایم همه این درد را تاب آوریم؟ گویا ضرب‌المثلی آلمانی هست که می‌گوید:" آنچه آدم را نکشد، او را مقاوم‌تر می‌کند." این ضرب‌المثل بارها از طرف همه کسانی که در صدد تخفیف درد شرایطی هم‌چون زندان یا شرایط جنگی هستند مطرح می‌شود تا لااقل به خودشان تسلی دهند. اما مسئله این است که انباشت همه این دردها که آدم را نمی‌کشد، به تدریج آدم را فرسوده می‌کند و در خفا می‌کشد. اما آنچه بدتر است، این‌که ما با چشمان باز و رک‌زده، مجبوریم که آن را نظاره کنیم. دم بر نیاوریم و اتفاقاً از حیث حفظ صورت هم که شده، با سیلی صورتمان را سرخ کنیم و لبخندی زورکی اما به قول فامیل دور، قشنگ تحویل دهیم

ناراضی نیستم و نمی‌خواهم فس‌ناله سر دهم، اما آدمی خسته‌ می‌شود. می‌برد. این است که آدمی منزوی هم‌چون من، مجبور به معاشرت می‌شود و مجبور است برای تخفیف دردش، واگویه کند. این دردها همان است که هدایت می‌گوید مثل خره به جان آدمی چنگ می‌زند و آدمی مجبور است برای رهایی از آن به افیون و بنگ پناه برد. اما این یکی هم برای آدم‌های ترس‌خورده محال است. بیم از اتفاقاتی که پیش رویت رخ می‌دهد و تو هیچ نقشی در آن نداری و تنها نقش‌ات تحمل دردش است. درست مثل گروه محکومین کافکا. این قانون و این دستگاه صرفاً‌ از برای سلاخی ما ساخته شده‌است و ما هم به اجبار باید بی‌هیچ تردیدی، با قامتی راست، پا در این قربانگاه بگذاریم. گو اینکه اختیار همه چیز در دست ماست. حالی که این بار وظیفه است که بر ذمه ما نهاده‌اند و وظیفه ما اجرای نقش قربانی به نحو احسن است.

-2   در ماه‌های گذشته، فقط از دست داده‌ام. همه چیز را. از کار و بار و زندگی و همه فرصت‌های آینده‌ام. سیری سقوطی که از پیش‌ترها آغاز شده‌بود، همچون نفرینی شوم گریبانم را گرفت و حالا، بلاتکلیف و لنگ در هوا به نظاره نشسته‌ام. آدمی در این شرایط، در بهترین حالت می‌تواند نقش آدم‌های خونسرد فیلم‌های ترسناک را بازی کند که همه چیز را با چشمانی باز و با نگاهی نافذ نگاه می‌کنند. جرعه‌ای مشروب می‌نوشند و احتمالاً پکی عمیق به سیگارشان می‌زنند. اما همه این‌ها تحمل بالایی می‌خواهد که حتی بیننده را هم به سر حد جنون می‌کشاند. چه رسد به اینکه خودت در بطن ماجرا باشی.

-3 حاصل نه ماه و اندی کارم برای شرکت، در حدی قلیل بوده‌است که حتی از یادآوری رقم‌اش هم خجالت می‌کشم. بدتر آن‌که همان هم دستم را نگرفته‌است و باز هم نگاه حق به جانب کارفرما که گویی از مال پدرش دزدی کرده‌ام. بعد از آنکه از در شرکت خارج شدم، کل ماجرا را به چیزی حساب نکردم. از زر و زور آن مردک تازه‌به‌دوران‌رسیده هم چیزی به دل نگرفتم. این طور پیش خودم حساب کردم که انگاری، ماشینی خریده‌ام و در یک سانحه رانندگی، له و لورده شده‌است؛ اما شکر که خودم سالم هستم. از در که خارج می‌شدم، بلند گفتم زمان همه چیز را درست می‌کند. اما زمان ما فقط ویرانی در پس خود به جا می‌گذارد. به معنای واقعی واژه فاجعه می‌آفریند. مسئله اکنون این است که آیا بعد از این سانحه رانندگی من هنوز سالم هستم؟ بلاشک روح و روانم آسیب دیده‌است و اعتماد به نفسم به قهقرا رفته‌است. ولی با این حال هنوز هم زنده‌ هستم.

-4 اما چیزی که فراتر از این‌ها آدمی را آزار می‌دهد، بی‌شرفی و تزویری است که مثل مردابی اطراف آدم غل می‌زند و آدمی را به درون خود می‌کشاند. این تزویر دیگر خاص انگشت‌شمار افراد نیست. همه را فرا گرفته‌است. آنقدر از این بی‌مروتی‌ها در چند سال، چند ماه و چند روز اخیر دیده‌ام که برایم عادی شده‌است. فقط دیگر به سایه‌ام هم اعتماد ندارم. گو اینکه کسانی مدام و بی‌دلیل مشخصی در گذرگاه زندگی ما را تعقیب می‌کنند. چراغ به دست گرفته‌اند و قرمطی می‌جویند. هم محتسب هستند و هم قاضی و جلاد. لعنت بر این فرهنگ بیمار که چون بختک بر روی ما چنبره زده‌است. در این مملکت مال و اعتبار و آبروی آدمی به مویی بند است و چون حربه‌ای به دست هر بی‌شرف زالوصفتی است تا از آن برای مکیدن خون‌ات بهره جوید. حالا تو برو تو کوچه هوار بزن که خب، مگر من چه بدی در حق شما کرده‌ام. فایده‌ای ندارد. صدایت پژواکی ندارد. برای من تنها صحنه آخر داستان میرا تداعی می‌شود. که همه چیز در هاله‌ای از دود قیر است. محتسبان به دنبال میرا هجوم می‌آورند و نقاب آن‌ها، خون‌چکان از صورت‌شان کنده می‌شود. اما افق روشنی در کار نیست.

به کتاب "آبروی ازدست‌رفته کاترینا بلوم" و "حقایق درباره لیلا دختر ادریس" فکر می‌کنم. تفاوت لیلا دختر ادریس، با کاترینا بلوم از همان نام‌شان هم هویداست. لیلا به فرهنگی تعلق دارد که او را با نام پدرش می‌شناسند و از این رو گیرم اتهامی هم در مورد او ثابت نشود، نهایتاً با شمشیر خشمی به سراغش می‌آیند و کاترینا بلوم اما اگر چه هم‌چون همتای ایرانی‌اش بی‌آبرو شده‌است، اما طعمه مرگ نمی‌شود. او اگر چه آبرویش از دست رفته‌است، زندگی برایش جریان دارد.

بگذریم، گفتن همه اینها نه دردی از کسی دوا می‌کند و نه به کار کسی می‌آید. جز این‌که هر درد دلی چون نیشتری در وقت بزنگاه به قلب آدمی فرو می‌رود. همان به که ما گارد خود را حفظ کنیم و در لاک خویش فرو رویم.

5- خدمت سربازی، 21 ماه شد. حالا نمی‌دانم برای لیسانسه‌ها چقدر می‌شود. یحتمل 20 ماه خواهدشد و این یعنی مصیبتی مضاعف. تف به شرف نداشته‌تان. پس آن بخشیدن غیبت‌ها برای چه بود؟ کسی هست که بگوید آدم در این مملکت روی چه چیزی باید حساب باز کند؟

6- آنچه در پی می‌آید، قرار بود شعری شود با عنوان "در مرداب" که هر چه کردم نتوانستم آن طوری که می‌خواهم شود. اما هر چه هست، فضاسازی خوبی دارد که با فضای این روزهای من سر سازگاری دارد.

در مرداب

سروده‌شده به تاریخ اردیبهشت ماه 1389

هر روز در مرداب فروتر می‌روی

بی‌آن‌که حتی شاخ و برگی بیابی

که به دست گیری و خود را بالا کشی

 

هر روز فروتر می‌روی

و خورشید بی‌فروغ‌تر،

 در پس ذهن‌ات

رو به خموشی می‌رود

 

تصویر رویاهایت در دور دست،

در فراموشی گم می‌شود.

به چه می‌اندیشی؟

بوی گوگرد و اشعه خورشید

که اینک راست بر مغز سرت می‌تابد؟

 

دسته کفتارها بر فراز سر می‌گردند

و برای لاشه‌ات،

در آن لحظه ناب

که آخرین قطره جان هم از تن‌ات پر می‌کشد

از دوردست‌ها بال می‌گشایند.

به چه می‌اندیشی؟

هر روز فروتر می‌روی

و چه پایانی است

آن‌گاه که مغز سرت، نصیب کلاغان می‌شود.

 

هجوم تصاویر موهوم از تجزیه لاشه‌ات

از ذهن‌ات می‌گذرد

که فضله مرغی راست بر گوشه چشم‌ات می‌افتد

سر می‌خورد و بر لبانت می‌نشیند.

زالوها از پاهایت بالا می‌خزند.

پاهایت را یارای آن نیست

که از خزه‌هایت وارهند

و حتی قدمی به پیش‌ات رانند

و یا از گل و لای‌ات وارهانند.

به چه می‌اندیشی؟

دیگر مجالی برای اندیشه‌ات نیست؛

این مرداب، آخرین منزلگه توست.

 

صدای سیرسیرک‌ها از دور دست

و قورهای ممتد قورباغه‌ها

می‌شنوی؟

برای ساحل‌نشینان چه دل‌انگیز است،

اما تو هر دم فروتر می‌روی

 و زالوها از پاهایت بالا می‌خزند.

به چه می‌اندیشی؟

سرت به دوار می‌افتد

و دل‌ات آشوب است.

حس تهوع تا عمق وجودت را فرا گرفته‌است.

کف بر دهان، آسمان را می‌نگری

که نسیمی تند،

بوی لاشه و لجن را

تا عمق وجودت فرو می‌برد.

 

بیهوده دست می‌سایی و فریاد می‌کنی

پژواک صدایت در عمق مرداب فرو می‌رود.

تصویر رویایت در دور دست گم می‌شود

که دیگر چشم‌ات را یارای دیدن‌اش نیست.

اینک خورشید راست بر چشمان‌ات می‌تابد.

 

کوششی نافرجام است

اگر بخواهی با رویای معشوق‌ات لحظه‌ای بیاسایی

تصاویر در هم می‌پیچد و عفریته‌ای با دندان‌های کرم‌خورده

ریشخندت می‌کند.

به چه می‌اندیشی؟

اکنون مرداب خاطره‌هاست

که تو را در خود فرو می‌برد

و بوی تن آخرین هم‌آغوش‌ات

هم‌چون معجونی از

بوی لاشه، لجن و خون چرکین

در ذهن‌ات مجسم می‌شود.

 

تو هر روز در مرداب فروتر می‌روی

بی‌آن‌که حتی رویایی بیابی

تا در آن در آویزی

که دیگر مجال اندیشیدن‌ات نیست.

تو در مرداب فرو می‌روی

 و تصویر رویاهایت

در نور بی‌رمق غروب، رنگ می‌بازد.

چرا که تو دیگر نیستی.

اکنون کلاغان‌اند

که بر فراز سرت می‌گردند و مرثیه می‌خوانند.

تو آرام در لاشه‌ات می‌پوسی. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:20  توسط مهرداد بزرگ  | 

نوروزنامه

1-      چند روز مانده‌بود به عید، روی تخته سفید شرکت شعر ارغوان را نوشتم. با پدر علی ملیحی تماس گرفته‌بودم و مطمئن شدم که امسال هم خبری از مرخصی نیست. برایم واضح بود که امسال هم بهار با عزای دل ما می‌آید. اوضاع خودم هم هیچ مایه دل‌خوشی نبود. اصلاً زنگ زدم تا کورسو امیدی برایم روشن شود. به هر رو مرخصی یک دوست شادی‌ای هر چند گذرا که به آدم می‌دهد، اما خبری نبود. چند شب پیش خواب‌اش را دیدم که خوشحال بود و با هم خیابان را گز می‌کردیم. در صحنه‌ای دیگر در کلاس درس ادبیات بودیم و درس‌مان به شعر ارغوان رسیده‌بود. اصلاً وجود این شعر در کتاب ادبیات ما خودش جای تعجب داشت، به قدری که با رسیدن به آن احساسی آمیخته از تعجب و شادی به من دست داد. هر چه دست بالا بردم که من از روی شعر روخوانی کنم، به گمانم به صرف اشتیاق زیاد معلم اجازه نداد و ذوقم کور شد. صبح که بیدار شدم حس عجیبی داشتم. انگاری که بخواهی بخش سیاهی را در وجودت سرکوب کنی.  

2-      اکنون به نظرم می‌رسد روز‌های خوبی در پیش رویم است. البته این صرفاً یک حس است و نه چیزی فراتر. وگرنه اوضاع من کما فی‌السابق به همان حالت معلق و لنگ در هوا پیش می‌رود. اما خواهی نخواهی عمو نوروز آدم را به ورطه شادی می‌کشاند. آدم را از جنجال روزمره فارغ می‌کند و به درون خود می‌کشاند. به هر حال بهار است و نشاط و شادی‌اش. آدم سبک می‌شود و ذهن‌اش باز می‌شود.

گیرم هنوز هم درگیر حقوق معوقه شش‌ ماهه و قرارداد معلق با شرکت باشم و هنوز از آینده‌ام بیمناک باشم و کلی کار تلنبارشده روی دستم مانده‌باشد، اما نوروز دل‌خوشی‌های خودش را دارد. چه‌چه پرندگان است و برگ‌های سبز بهاری و قدم زدن در خیابان‌های خلوت تهران. چیزی که فقط سالی یک بار رخ می‌دهد و همین آدمی را بر آن می‌دارد که به زندگی دل‌خوش باشد. این نوروز میل سیری‌ناپذیرم به خواندن بار دیگر در من بیدار شده‌است و این به خودی‌خود نیکو است و شایسته شادی. بار دیگر این بهار به درون خود نظری می‌کنم و ایمانم را به همه آن‌چه دارم و در پیش رویم است بازیافته‌ام. اینکه فردای روشنی در راه باشد یا نه، چندان دیگر برایم مهم نیست. مهم زیستن است و بهره بردن از تجربه زیستن. چه آن‌که حضرت خیام می‌فرماید:" چون ابر به نوروز رخ لاله بشست/ برخیز و به جام باده کن عزم درست/ که این سبزه که امروز تماشاگه توست/ فردا همگی ز خاک تو برخواهد رست." حالا گیرم تمام ذهن آدمی درگیر این باشد که این روال آدمی را به زوال می‌کشاند، اما آینده روشن را می‌توان ترسیم کرد، گیرم به آن دسترسی نداشته‌باشیم. اما زندگی همین است. شادی بهار و سرخوشی ما.

3-      در چند روز اخیر آن‌قدر در فضای گنداب فیس‌بوکی غرقه شده‌بودم که داشتم پاک به ورطه جنون کشانده‌ می‌شدم که خوشبختانه پیش‌آمد کرد که از همه آن بحث‌های فرسایشی عده‌ای رذل دور بمانم و از این حیث خوشحالم. فضای فیس‌بوک این روزها تنها مایه درد سر است که از همه می‌خواهم برای زیست سالم از آن دوری کنند. شایسته نیست که فرصت عمر را به پای آن بریزیم. آن هم برای خرکیف شدن عده‌ای بیمار پفیوز. چه آنکه اگر در همه جای دنیا فیس‌بوک شبکه‌ای اجتماعی جهت هم‌دلی و هم‌راهی است، برای ایرانی‌ها فضایی برای عقده‌گشایی است که تهوع‌آور است.

4-      کتاب "کافکا در ساحل" را امروز تمام کردم. هنوز نمی‌توانم به طور کامل درباره‌اش نظر دهم. به هر حال این کار زمان می‌برد و باید کتاب را کامل هضم کرد. اما در وهله اول می‌توانم بگویم که ژاپنی‌ها مردمان عجیبی هستند. بعد هم باز روح سالینجر و پرسناژ گریزپای اوست که در این کتاب هم هست. کافکا تامورا به نوعی ادامه هولدن کالفیلد و فرانی است که در فضای سورئال کافکایی قرار می‌گیرد. مرز بین حوزه رئال و سورئال جدا نمی‌شود. اما این به خودی خود چندان مهم نیست. مهم هویت گریزپای مدرن است که آدمی را کیفور می‌کند. خواندن‌اش را توصیه می‌کنم. اما نه با ترجمه مهدی غبرایی. دیگر ترجمه‌های او را دوست داشتم، اما این یکی به نظرم لنگ می‌زد. دوستی هنگام خرید کتاب به‌ام توصیه کرد که ترجمه او را نخرم، اما بی‌پولی و هزار درد. به هر حال آن روز فقط ترجمه غبرایی با عنوان "کافکا در کرانه" بود که جلد گالینگور نداشت و این قیمت کتاب را چهار هزار تومان پایین می‌آورد و هیچ چیز محرک‌تر از پول در دنیا نیست. از پول هم که بگذریم دست گرفتن کتابی که جلد گالینگور دارد واقعاً کار سختی است. نه می‌شود آن‌ها را تا زد و نه می‌شود راحت انگشت شست را لای کتاب گذاشت و آن را جلو چشم گرفت. در هر رو نصیب نشد.

5-      این روزها با دوستانی که در نوروز سفر کرده‌اند که می‌نشینم، واقعاً از این همه بی‌مروتی که حاکمیت در حق زیست‌بوم ما کرده‌است، تأسفم می‌خورم. به خاطر همین جفاکاری که این‌ها در حق میراث طبیعی و فرهنگی ما کرده‌اند، هیچ‌گاه آن‌ها را نخواهم‌ بخشید. نسل آینده هم نخواهند بخشید.

اما چیز دیگری که آزارم می‌دهد این است که یعنی روزی می‌رسد که من دیگر ایران را نبینم. این فکر دیوانه‌کننده است. وطن آدم جایی است که در آن بالیده‌است و با آن فرهنگ دنیایش شکل می‌گیرد. گیرم در عصر ارتباطات باشیم، اما این بهار آدمی را دچار تناقض می‌کند. من نمی‌توانم آن بیزاری سابق را در درون خودم بجویم و این امر آدم را به ویرانی و تباهی می‌کشاند.

6-      کوروش از شخصیت‌های محبوب و مورد توجه نیکولو ماکیاولی است. نه از باب آنچه در ایران امروز از او یاد می‌شود. ماکیاولی به واسطه حقوق بشر کوروش او را ستایش نمی‌کند. آن‌چه او به آن نظر دارد تأسیس امپراطوری ایران و جنم سیاسی او در اداره این ملک است. چیزی که به کل می‌رود که به فراموشی سپرده‌شود.

من هم روزگاری در چند سال گذشته او را صرفاً به واسطه منشور حقوق بشرش ستوده‌ام و این اشتباهی بزرگ است. چه آن‌که آن حقوق بشر هم برای اداره این ملک بوده‌است. او امری انتزاعی را جاری نکرده‌است، چنان که فعالان حقوق بشر ما می‌کنند. برای او حقوق بشر فی حد ذاته ارزشمند نبوده‌است. بلکه کاربرد آن در گردش امور است که اهمیت می‌یابد و این امر یک‌سره به باد فراموشی سپرده شده‌است.

این روزها بسیار مایلم که از احوالات این مرد بزرگ بخوانم. اما حیف که مجال آن نیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 19:27  توسط مهرداد بزرگ  | 

1-    از دیروز که رسیده‌ام به خانه نزدیک 3 کیلو و شاید هم بیشتر پرتغال را چهار قاچ کرده و تقریباً بلعیده‌ام. نمی‌دانم این میل از کجا در من بیدار شده‌است، فقط می‌دانم که این کار بدون هیچ حسی انجام می‌شود و نگرانی‌ام هم از همین است، چون تقریباً سیری‌ناپذیر به نظر می‌آیم. بگذریم. این را گفتم از این حیث که حالم را دریابم. آدمی باید شکمو یا مست باشد که انقدر بخورد و یک دلیل دیگر هم می‌تواند باشد؛ فراموشی و وقت‌گذرانی.

      این روزها از صبح که بیدار می‌شوم فقط در این فکرم که چه‌طور به شب برسانم‌شان و نومیدانه می‌کوشم از زیر بار کارهای شخصی خودم فرار کنم، آن هم بی‌آن‌ که نگران بازخواست کسی باشم. گو اینکه از چیزی درون خودم می‌ترسم. با یکی از دوستانم حرف می‌زدم و گو اینکه حسی مشترک است. صبح که از خواب بیدار می‌شوی، مدام نگران هستی که کاری نکرده‌ای و هر دم منتظر لحظه‌ای هستی که مچ‌ات را بگیرند، از بطالت خودت به ستوه می‌آیی، اما میلی نداری که از بستر جدا شوی. بیدار هم که شدی مدتی منگ هستی که خاطره خواب‌ات را به یاد آوری، اما چیز دندان‌گیری نیست. مشتی تصاویر در هم و بی‌ربط مضحک که البته ارتباطی نزدیک و عمیق با تو دارند. انگاری که اصل واقعیت آن‌ها هستند و باقی امور در عرض آن‌ها معنامی‌گیرند. باری چنان در وجودت نقش می‌گیرند که مدتی طول می‌کشد که به خودت بیایی و حالت را دریابی و سر آخر هم به ستوه می‌آیی و مجبور می‌شوی سرت را بگیری زیر آب دستشویی. اما این تشویش به این هم خلاصه نمی‌شود، چنان پررنگ است که بعد از 10 ساعت خواب، باز هم مثل سگ خواب‌ات می‌آید و فقط دلت می‌خواهد کپه مرگ‌ات را بگذاری و بخوابی.

اصلاً همه آرزوی من این روزها این است که دنیا برای روزها و حتی ماه‌ها متوقف شود، اما چنین که نمی‌شود هیچ، با همه وجود بر سرت آوار می‌شود. خبلی خوب می‌شد که همه چیز تعطیل می‌شد. خبری از کاری نمی‌بود و لازم نبود غصه آینده‌ را بخوری. آن‌گاه بی‌خیال بی‌خیال صبح‌ها از خواب بیدار می‌شدم، تنم را می‌کشیدم، نفس راحتی می‌کشیدم و عوض اینکه سرم را زیر شیر بگیرم، فقط سی دقیقه می‌دویدم و بعدش دوش می‌گرفتم و به اخبار دلنشین رادیو گوش می‌کردم و موزیک صبحگاهی و احتمالاً سری هم به روزنامه صبح می‌کشیدم. نگاه کن! به همین زودی شده‌ام یه پیرمرد سرخوش زپرتی. نه این هم خوب نیست.

 اول اسفند ماه که رسید، با همه سردی هوا، به دلم آمد که بله! یک ماه دیگر بهار می‌رسد و من واقعاً با خیال راحت اول ساعت‌ها می‌خوابم و بعد به استخر می‌روم و تنی به آب می‌زنم و فکر می‌کنم و آن‌گاه باقی روزها را با خیال خوش همه کارهایم را می‌کنم. اما نه! نه کارها تمامی دارد و نه من از پس جمع و جور کردن‌شان برمی‌آیم. هیچ چیز چنان که باید نیست. پس عید و نوروز هم توفیری نمی‌کند. از صدقه سر هوای تخماتیک تهران، امسال ماه‌نوروزی هم در کار نیست. عشق من در همه سال‌های زندگی‌ام در این ماه خلاصه می‌شده‌است. ماهی که طراوت و شادی در آن موج می‌زد. همه در تکاپو بودند و انگار همه چیز می‌خواست نو شود و چه شوری داشت. اما امسال خبری از آن نیست. نه هوای ملس ماه‌نوروز را داریم و نه دل‌خوشی برای خرید و نو شدن. حتی فراغت خاطر دوران تحصیل را هم ندارم. همه‌اش دل‌نگران حقوق و قراردادم هستم و باید حساب سال آینده‌ام را بکنم. خلاصه این یکی هم از ما دریغ شده‌است. یادم است دوره راهنمایی با پسرعمویم روز آخر امتحانات ثلث دوم را شبیه دو bad boy می‌زدیم بیرون و بعد از کلی شلوغی  و شربازی می‌رسیدیم خانه و عملاً دق دلی‌مان را درمی‌آوردیم، اما دیگر از این چیزها خبری نیست. پاک فرتوت شده‌ام.

از این یکی که بگذریم، دلم یک راک‌باند می‌خواهد که همه چیز را بشکند و نابود کند. همه مرزها را بشکند. همه نگاه‌های تبخترآمیز را بی‌خیال شویم و با هم به ریش همه‌شان بخندیم. دلم می‌خواهد با صدای الکتریک اوج بگیرم. سرم را گرم کنم و حسابی رها شوم. اما از این هم خبری نیست و اصلاً دل و دماغ‌اش هم نیست. عوض‌اش سید خلیل عالی‌نژاد گوش می‌کنم که اگر به اوج نمی‌برد آدم را، سرش را هم به خشتک‌اش فرو نمی‌برد. گیرم احمق‌هایی که با آن‌ها کار می‌کنم رپرهای لس‌آنجلسی را به او ترجیح دهند، اما چه باک؟ آن‌ها مغزشان هم در خشتک‌شان می‌چرخد.

چیزی که هست به نظرم نوعی عرفان است که دست از سر ما برنمی‌دارد. نوعی سلوک که به خلوت می‌کشاندمان و از بد حادثه آن‌جا نابودمان می‌کند. رنگی از امید ندارد. سر از خرقه که بیرون می‌آوریم، همه چیز خاکستری است و ما مثل بخت‌برگشته‌های کافکایی در کنج کوچه بن‌بست آسمان خاکستری را نگاه می‌کنیم و خبری نیست.

 

2-     قضاوت‌های اخلاقی سخت است و من هنوز درگیر این قضاوت‌ها هستم. برای من این روزها چند مسئله پررنگ است. آیا به انسان پای‌بند بوده‌ام و آیا اصلاً باید چنین می‌بوده‌ام و آیا این انسان چیزی جز من است؟ به نظرم من همان بوده‌ام که ناگزیر بوده‌است و جای ایرادگیری نیست. هر کس نمی‌تواند بفهمد از درک پایین اوست. به هر رو لازم است در قضاوت‌هایمان همه را در نظر گیریم و نتیجه مطلوب همه را بجوییم. همه باید چنین کنند و مهم‌تر آن که خود را فراموش نکنند و چنان که هستند، بنمایانند. شاید همه چیز درست شد، شاید.

3-     از اسکار جدایی نادر از سیمین به معنای واقعی واژه خوشحال شدم. البته نه در وهله اول. اولش که با اعصاب‌خردی شروع شد که ای دل غافل خواب ماندیم و اصغر اسکار را برد. اما بعد کم‌کم حس غرور داشتم و وقتی تیتر مقاله مهرجویی برای روزنامه شرق را خواندم، شادی حسم را دریافتم. مهرجویی گفته‌بود حسی شبیه حس گل به استرالیا و واقعاً این حس در من بیدار شد. حس قشنگی که کمتر سراغ داشته‌ام. از این حیث ما ایرانی‌ها مردمانی فقیر هستیم. به لحاظ شادی کردن واقعاً فقیریم. آن هم از جنس شادی ملی که اصلاً در مخیله‌مان نمی‌گنجد.

4-     خاتمی رأی داد و دولت مشارکت را 65 درصد اعلام کرد و از حماسه حضور و پیروزی بزرگ گفت. هر دو قابل پیش‌بینی بود و این داد و قال معلوم نیست برای چیست. خاتمی مانند همیشه گفت مصلحت بر این بوده‌است و مسایل پشت پرده را دیده‌است و طرفداران‌اش تلاشی رقت‌بار کردند که او را توجیه کنند و در این راه او را در حد پیری فرزانه بالا بردند که از غیب باخبر است که ما نیستیم که باز هم جای تعجب نداشت.

تعجب از کسانی است که برآشفته‌اند، گو اینکه سید عباشکلاتی کاری خارق عادت کرده‌است. واقعیت امر این است که خاتمی هیچ‌گاه مسئله من نبوده‌است. من زمانی پا به عرصه فعالیت دانشجویی و سیاسی گذاشتم که دیگر دوره گذار از خاتمی بود و اکنون که بیش از هفت سال از آن روزها می‌گذرد، بیش‌تر به راهی که برگزیدیم، ایمان دارم. مسئله ما امروز، نه خاتمی است و نه خاتمی‌چیان؛ مسئله پررنگ کردن اوست که البته گویا ناگزیر است. چه آن‌ که خاتمی نماد بر خاک غلتیدن آرمان همه ما جوانان ایرانی است. همه ما در دوره‌ای آرمان خود را در او دیده‌ایم و مذبوحانه در کام مرگ یافته‌ایم‌اش، آن هم وقتی خاتمی در کنار آن‌ها ایستاده‌بود و لبخنند تحویل‌مان می‌داد. ولی با این حال، در نهایت او را باید گذاشت و گذر کرد. کاری که 12 سال پیش جنبش دانشجویی کرد.  

5-     کتاب "کافکا در ساحل" از هاروکی موراکامی را در دست گرفته‌ام که پس از مدت‌ها مرا جذب می‌کند که از همه چیز بگذرم و داستان را دنبال کنم. روح سالینجر فقید شاد باد؛ موراکامی فرایاد اوست. با موراکامی همان حسی را دارم که با داستان‌های سالینجر داشتم. حسی عجیب آشنا که نوعی وارستگی با خود دارد. رهایی شخصیت‌های سالینجر و احتمالاً موراکامی رها به معنی رایج نیستند، آن‌ها وارسته‌اند. همه رذایل و پوچی دنیا را دیده‌اند و وارسته‌اند از همه این بطالت و ناکامی‌های پوچ. آن‌ها درد دارند، اما سرخوش‌اند، لااقل به خود آگاه‌اند. شاید ندانند چه می‌خواهند، مانند اکثر ما که نمی‌دانیم، اما لااقل برای وارستن از آنچه نمی خواهند، می‌کوشند و آن‌گاه که رستند یک دنیا زندگی در پیش رویشان است.

شاید آنارشیستی به نظر آید، اما من عاشق این هستم که در یک لحظه مقابل همه عرف و قانون بایستیم و بگوییم نمی‌خواهم. همین و تا انتها به پایش بمانم.

6-     در ماه گذشته از بدقولی‌هایم برای کارهایی که باید ارائه می‌کردم و از زور حال ناخوشم در آخرین لحظه زیرشان زدم، که بگذریم؛ یک شعر گفته‌ام که تنها خواننده‌اش آنقدر با بی‌میلی از کنارش گذشت که دیگر حتی رغبتی برای انتشارش در این وبلاگ را هم ندارم. از این حیث کلاً زیر سؤال رفته‌ام. چه می‌شود کرد، به هر حال آدمی‌زاده حساس است دیگر، آن هم در مقوله‌ای که سر تا پا با حس سر و کار دارد. کلاً در این فکرم که از همه این‌ها بگذرم و در عوض متون مدیریتی و بازاریابی بخوانم که به کار زندگی‌ام آید. این چیزها برای فاطی تنبان نمی‌شود.  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 19:30  توسط مهرداد بزرگ  | 

1- الآن که می‌نویسم ساعت 9 شب روز 21 بهمن ماه است و یک عده لات بی‌سروپا ریخته‌اند وسط خیابان و فریاد الله اکبر سر می‌دهند. دوست دارم بروم بر سر تک تک این عوضی‌ها فریاد بکشم که پدرسوخته‌ها مگر شلنگ نفت در خانه‌تان می‌آید که نعره می‌کشید. اما ترس، ترس و ترس است که نمی‌گذارد از جایم تکان بخورم. هی آدرس جی‌میل و فیس‌بوک را تایپ کنم و بعد از 10 دقیقه انتظار می‌بینم نه مثل اینکه واقعاً خبری نیست. گو اینکه این سایت‌ها از اول هم در دسترس ما نبوده‌اند و ما صرفاً در توهم زندگی می‌کرده‌ایم.

خلاصه اینکه خیلی کلافه‌ام و دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود. از دیشب، بعد از آن اپرای مزخرف چینی، دو تا فیلم دیده‌ام و الآن در صرافت دیدن سومی هستم، البته اگر نعره این هرزه‌ها بگذارد. 

عجیب مردمانی هستیم ما. تحلیل رفتار ایرانیان هم از آن دست مسائل np complete‌ است که راه حلی ندارد. تا گلو در گه غلت می‌زنند و بعد مناسبتی اگر باشد، به سان کثافت‌ترین هرزه‌ها، گاله‌ها را باز می‌کنند و نعره می‌کنند.

2- از حال و هوای این روزها به معنای واقعی کلمه هراس دارم. گو اینکه هوا آبستن باریدن است و من به شدت نگرانم. 

3- مقاله‌ای در مورد ارزش افزوده اس‌ام‌اس در دست دارم که هیچ کاری برایش نکرده‌ام و تا فردا باید همه کارش تمام شود. این یکی دیگر واقعاً نوبر است. من خودم به شدت از این اس‌ام‌اس‌های تبلیغاتی بیزارم، حالا متن نوشتن و ارسال کردن این اس‌ام‌اس‌ها در شرکت بماند، باید مقاله در دفاع‌اش هم بدهم. تهوع‌آور است.

4- لعنت بر هر چی کمونیست پدرسوخته که این روزها از اسد دفاع می‌کند. این موجودات رسماً از خون آدم‌ها ارتزاق می‌کنند. باید به ضحاک دست‌مریزاد گفت. این‌ها روی ضحاک را سفید کرده‌اند. به نظرم اکنون باید در پاسخ همه سبک‌مغزانی که از خشونت سرمایه‌داری و مدرنیسم شاکی هستند و مدام دهان به هرزه‌گویی می‌گشایند، آن‌ها را به این جرثومه‌های خون‌آشام در چین و روسیه اشارت داد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 21:22  توسط مهرداد بزرگ  | 

1- قضاوت‌های اخلاقی در مورد موقعیت‌های مختلف، همواره کاری سخت بوده‌است که گاهی ناممکن می‌نماید. اما هر چه فضا مشوش‌تر باشد و هر چه کارگزاران عرصه بیش‌تر، لاجرم درک امور چنان که هستند سخت‌تر می‌شود و به طبع قضاوت اخلاقی دشوارتر. در اینجا شاید نیاز به گفتن نباشد که من کاملاً به اخلاق فایده‌گرا باور دارم و از این حیث رفتار و اعمال همه را بر حسب فایده آن‌ها می‌سنجم. بر این اساس، خیلی از چیزهایی که برای خیلی‌ها به نظر بغرنج می‌آید، با کمی بالا و پایین کردن برای من طبیعی جلوه می‌کند. هر چند که دردناک باشد. پس چه لزومی دارد که دیگر به آن بپردازیم؟ موضوع نزول اخلاقی است. نزول به چه معنا؟ آنچه این روزها برایم دردناک است، نزول سطح اخلاق جامعه است که همه ما را در بر می‌گیرد و گو این‌که از آن گزیری نیست. گویا به اجبار باید در برابر آنچه هست سر تعظیم فرو آوریم. مسئله این است که درد جان‌کاه ما را در پایین‌ترین حد انسانی فرو آورده‌است و به مرز حیوانیت نزدیک می‌کند. 

ضیا نبوی در نامه‌ای که اردیبهشت ماه 90 در زندان کارون اهواز نوشته‌بود، شرایط اسفناک آن بند را مرز میان زندگی انسانی و حیوانی معرفی کرده‌بود. از وارستگی ضیا بود شاید که تنها در آن شرایط اسفناک به مرز میان زندگی انسانی و حیوانی رسیده‌بود، چه آن‌که ما همین حالا هم در جامعه امروزمان در چنین حدی نزول کرده‌ایم. شاید هم از حد پایین درک دستگاه قضایی بوده‌است که خواسته از برای اجرای عدالت چنان زندگی را بر ضیا سخت کند که او را به مرتبه‌ای در حد آن‌ها فرو آورد. بگذریم. شرایط امروز جامعه، چنان شده‌است که به مصداق واقعی باید کلاه خود را بچسبی که باد نبرد. 

2- وقتی دوستی از ایران می‌رود، احساسی دوگانه به آدم دست می‌دهد. حال هر چه خاطرات آن دوست بیش‌تر و خاطرش عزیزتر این احساس دوگانه بیش‌تر اوج می‌گیرد. شرایط ناگواری است. ماندن و رنج دیدن یا رفتن و رنجاندن و رنج دیدن. شرایطی که مدام باید بین بد و بدتر انتخاب کنی. زندگی در ایران امروز هر روزش انتخاب است. چنان فضا گرگ و میش است که نمی‌شود حتی هفته بعد را پیش‌بینی کرد. چنین شرایط تصمیمات دفعتی را می‌طلبد، اما این‌ها هیچ کدام دلیل نمی‌شود که آدم دیگران را بی‌خبر بگذارد و برود. بر آدم گران می‌آید. آدمی‌زاد است دیگر، انتظار دارد.

3- امتحان تافلم به لطف نظم مملکت اسلامی، به سادگی آب خوردن کنسل شد و هیچ کس پاسخی به ما نداد که چرا زندگی شما را به بازی می‌گیریم. من یکی ناراحت نشدم که خوشحال هم شدم، اما ادمیشن خیلی‌ها پرید و به تخم مبارک کسی هم به حساب نیامد. رئیس مؤسسه معرفت تنها یک حرف زد که جواب همه اعتراض‌ها بود:" دوستان این‌جا ایران است." مهم نیست که آزمون بین‌المللی است، مهم این است که این‌جا ایران است و خارج از دنیا واقع شده‌است.

4- وضعیت سوریه به معنای واقعی واژه اسفناک است. حمایت چین و روسیه از بشار اسد واقعاً وقیحانه است. کاش می‌توانستم، این کمونیست‌زاده‌ها را با روده‌هایشان دار بزنم. 

5- این روزها نصف کارم، نوشتن متن‌های مزخرف تبلیغاتی و بازاریابی است. کاری به غایت مسخره و بی‌خود که ذره‌ای هم به آن اعتقاد ندارم. ترسم از این است که همین اندک ذوق نوشتنی هم که داشتم با این کار تباه شود. نصیب نشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 0:1  توسط مهرداد بزرگ  | 

1-     فضای فیس‌بوک واقعاً فضای پرهیجانی است. هیجانی از جنس مدرن که آدم در ایران اگر چه له‌له‌اش را می‌زند، در نهایت امر از سرعت اینترنت فقط سردرد است که نصیب‌اش می‌شود. این است که من یکی به کل فضای فیس‌بوک را لااقل برای مدتی به حال خود خواهم‌گذاشت و به کام خودم فرو خواهم‌رفت. خاصه آن‌که جذابیت‌اش هم دیگر چندان نیست، حالا برای ما نوستالژی بربادرفته‌هایمان است.

2-     این بند مخاطب خاص دارد و کسی به خودش نگیرد.

دبیرستانی که بودم، به گمانم بود که احوال‌ دوران هر طور بگذرد به کار من یکی چندان کاری نخواهدداشت. معقول آن زمان انتظارم هم از دنیا چندان نبود. اما امروز دیگر صرفاً بازیچه دوران شده‌ایم. بچگی بود دیگر چه می‌شود کرد. آدمی در لاک خود که هست همه چیز همان است که انتظارش می‌رود. اما واقعیت چیزی دیگر است. نه آن‌که کاملاً خارج از دنیای آدمی‌زاده نقش زده‌شود، اما در عمل همه آن‌چه نادیده انگاشته‌ایم چنان نقش ایفا می‌کنند که گویی آن‌ها تنها بازیگران عرصه‌اند. گیرم رنگ و بوی آن باز همان باشد که از ذهن آدمی‌زاده می‌گذرد، اما دیگر چنان بالا و پایین می‌شوی که اصلاً نمی‌دانی از کجا خورده‌ای. به خود که می‌آیی، می‌بینی در تار عنکبوتی گرفتار آمده‌ای که حتی نمی‌توانی دست و پا بزنی. تارها راه دهان‌ات را بسته‌اند و شانس اگر بیاوری چشمان‌ات از حدقه بیرون خواهد‌زد، و گر نه تارها چشمان‌ات را هم خواهندگرفت. آدم حس غریبی دارد در این شرایط. حسی از آن جنس که یوزف ک. در آغاز داستان محاکمه داشت. او در بستر خود بازداشت شد، آن هم وقتی که انتظار داشت خدمتکارش برایش صبحانه بیاورد.

 همه چیز به لمحه‌ای چنان دگرگون می‌شود که حتی فکرش را هم نمی‌کنی. قانونی چنان دقیق و سنگدلانه فقط تو را هدف می‌‌گیرد و با همه مقتضیات دنیایت در برابرت قد می‌کشد. اما تو نمی‌توانی بپذیری که در کام آن گرفتار آمده‌ای. گر چه دیگر فایده‌ای ندارد. باید واداد. همه چیز تمام شده‌است. اگر واندهی، لاجرم به زندانی‌ای می‌مانی که از درد سرش را به دیوار می‌کوبد. متأسفانه در وضعیت کنونی، ما خیلی به آن‌چه می‌گوییم شبیه هستیم. آن‌قدر عناصر اطراف بازیگری می‌کنند که گویا ابداً حضور ما به چیزی به حساب نمی‌آید. نهایت امر یا نابود می‌شویم و یا هپروتی. حس غریبی است که فقط سردرد می‌آورد و آدم حتی نمی‌تواند با کسی درباره‌اش حرف بزند. مسئله این است که از بیرون چیزی دیده نمی‌شود جز ذهنی بیمار که در کار نابودی خویش است.

3-     در چند سال گذشته، گاهی به قصد شعر چیزهایی نوشته‌ام، اما هیچ‌گاه چندان جسارت‌اش را نداشته‌ام که به صورت جدی به‌شان نگاه کنم. اگر چه به پایشان زحمت کشیده‌‌ام و سعی کرده‌ام از آن اصولی که در ذهنم از شعر شکل گرفته‌است تبعیت کند و همانی باشد که به قول جیمز جویس با تمام زیر و بم‌اش بیش‌ترین نسبت را با امر محسوس داشته‌باشد و تبلور احساس نسبت به موقعیتی روانی و نه منطقی باشد. باری، بعد از نشر این شعرها در این وبلاگ، بدون هیچ فیدبک مثبت و منفی‌ای، بر آن شدم که برخی را برای یک سایت ادبی بفرستم که این بار بی‌تعارف تو ذوقم خورد. اگر چه استدلال دوست عزیز داور را با تمام احترامی که برای خودش و کارهایش قایلم، چندان معقول نیافتم- من واقعاً‌ با این جریان شعر سپیدی که حضور دارد، نمی‌توانم هم‌دل باشم-؛ ولی به هر رو لااقل دریافتم که مسلماً یک جای کار می‌لنگد. زبان این اشعار همان طور که گمان می‌کردم آن نیست که باید باشد. شکل نگرفته‌است و خام است. به هر رو غرض از این روده‌درازی این بود که دوستان این شعرها را یک بار دیگر بخوانند و اگر حوصله کردند نظر حسابی بدهند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 20:26  توسط مهرداد بزرگ  | 

کسی به ما نامه نمی‌نویسد

۱- گمان می‌کنم حالا دیگر یک هفته‌ای می‌شود که به کتاب "کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد" فکر می‌کنم، آن هم بی‌آن‌که چیز زیادی از کتاب یادم باشد. شاید بیش‌تر از کتاب فضای منطقه پستی ۱۷ در روزهای قبل از انتخابات ۸۸ یادم باشد. تنها جایی که در آن فرصت می‌شد تا کمی با خودت باشی و احتمالاً کتاب بخوانی، آن هم صرفاً از این رو که بی‌مصرف نباشی و در حد هوچی انتخاباتی پایین نیایی یا به اجبار بخواهی خودت را از ورطه دور نگه داری و به ظاهر به چیز دیگری فکر کنی و در پس پشت ذهن‌ات کاملاً در فکر هیاهوی کثیف انتخابات باشی. در کل آن‌چه از کتاب یادم است، روز دوشنبه قبل از انتخابات است که علوی( سر تیم بازجویی ما) تلفن کرده‌بود منزل‌مان و به احمقانه‌ترین شکل ممکن پنهان‌کاری کرده‌بودیم و از اساس به او گفتیم اشتباه گرفته‌است و بعد من از خانه زدم بیرون و همه در کار آن شدند تا وسایل مرا جمع کنند و به یک درکی ببرند. هارد دیسکم را که پاک کردم، کتاب سرهنگ را برداشتم و یک راست به منطقه ۱۷ پستی رفتم تای پی کار شناسنامه‌ و کارت ملی‌ام را بگیرم که در روز موعود رأی بدهم که آخر سر هم شناسنامه نرسید و رأی ندادم. فکر می‌کنم آن روز دو بار نوبت به من رسید و رد شد و من نشستم تا کتاب را تمام کنم و حالا هیچ یادم نیست.  

 به هر رو شاید فضای مشوش این روزهایم و هم‌زادپنداری‌ام با انزوای سرهنگ هم مزید بر علت است که به این کتاب فکر کنم، اما این را می‌دانم که چیز زیادی از کتاب یادم نیست. جز آشپزخانه نمور سرهنگ و رفت‌وآمد هر روزه‌اش به پست‌خانه و دست از پا دراز تر برگشتن‌اش. درست مثل این‌که در یک روز پاییزی مثل همین روزها هر روز بروی مثلاً‌ ای‌میل‌ات را چک کنی یا گوشی‌ات را چک کنی و خبری نباشد. اصلاً‌ معلوم نیست به دنبال چی هستی؟ سرهنگ هم نمی‌دانست. سرهنگ بگویی‌نگویی داشت زندگی‌اش را می‌کرد. فقط دیگر از برو‌بروهای سابق‌اش خبری نبود، این است که بی‌تاب بود و روزمرگی‌اش رفت‌وآمد به اداره پست بود.

اما برای من این انزوا و هم‌زادپنداری با فضای آن روزها و اصلاً شاید اتفاقات آن روزها در هم‌ آمیخته‌است. چگونگی‌اش را واقعاً خودم هم نمی‌دانم و هیچ دوست ندارم این کتاب را هم دوباره دست بگیرم. چه آن که اساساً از دوباره‌خوانی و دوباره‌کاری به غایت بیزارم و دیگر آن‌ که بی‌تعارف می‌ترسم. می‌ترسم چیزی هولناک در پس پشت آن باشد که من سال‌هاست فراموش کرده‌ام و آن‌گاه پاک کله‌پا شوم و این واقعاً هولناک است. آدم را به ورطه نابودی می‌کشاند. اما چه می‌شود کرد؟ بالاخره باید یک طوری بر این تشویش و بی‌قراری هم غلبه کرد. اصلاً دلیل این‌که الآن هم می‌نویسم شاید همین است. آن هم با کی‌برد لپ‌تاپی که خود کلی خاطره با خود دارد و با موزیکی که مگر از فرط روزمره شدن‌اش باشد که نوستالژیک و هولناک نیست. اما چرا همه نوستالژی‌ها ترسناک شده‌اند؟ این هم از آن سؤال‌هاست که واقعاً این روزها اذیتم می‌کند. بدتر آن‌که علی‌رغم ترس با همه توانش آدم را به خود می‌کشد. روزهای عجیب وهم‌انگیزی است. گوشی‌ات را چک می‌کنی تا کسی تلفن بزند و از هر دیدار و تجدید خاطره‌ای فرار می‌کنی. این روزها فقط می‌خواهم روزمرگی روشنی داشته‌باشم و در آن غرق شوم که آن هم ناکام است. گو اینکه اصلاً چیز روشنی نیست که با آن درآویزی. بگذریم، حاصل این فکرها شعر "کسی به ما نامه نمی‌نویسد" شد که هنوز هم از فضای فکری و احساس من فرسنگ‌ها فاصله دارد. به هر رو این شعر به گمانم ارزش خواندن دارد.

کسی به ما نامه نمی‌نویسد

مهرداد بزرگ

 

وقتی عرق شصت درصد هم

دیگر جواب نمی‌دهد

وقتی از فرط عشق،

معده دیازپام ده را

 هضم می‌کند و خم به ابرو نمی‌آورد

وقتی که قرص تنها راه حل است

وقتی زیر نور چراغ قوه باید نوشت

 

وقتی فرسنگ‌ها از خودت دوری؛

بیهوده راه ایمان می‌پویی

به عزلتگاه‌ات پناه بر

اینجا؛

کسی به ما نامه نمی‌نویسد

 

وقتی که خلوت آرزو می‌شود

و آرامش رویای ناکام شامگاهان

لاجرم؛

زیر نور چراغ قوه باید نوشت

که چراغ ممنوع است

 

وقتی که معشوق‌ات هم

در بیغوله تنهایی

رهایت می‌کند

بیهوده در قفای سایه سنگ‌آسایش

دست می‌سایی

او رفته‌است

و اکنون؛

دیگر دیازپام ده هم جواب نمی‌دهد

 

اینک دنیایت

با همه توش و توانش

در برت خواهد کشید

آغوشی از برای آرامش می‌جویی؟

تو را بستری از برای مرگ می‌باید.

 

پیش از آن‌که در خود مچاله شودی

پیش از آن‌که طوفان عشق

تفاله‌ات را چون تکه‌ای گه

بر صورت آرزوهایت تف کند

دست از گمان بدار

 

دیگر‌

امیدی به رهایی نیست

اینجا؛

کسی به ما نامه نمی‌نویسد.

آبان و آذر ۹۰

 ۲- این روزها به فضای مجازی خیلی فکر می‌کنم. این فضا اما دیگر مثل سابق نیست. هیچ جذابیتی گویا برایم ندارد. من فرسنگ‌ها از آن دورم. گو این‌که تق‌اش درآمده‌است. این است که چندان پاپی‌اش نیستم، حتی در حد یک آدم عامی. اگر نیستم و نخواهم بود صرفاً از این روست.

۳- فکر می‌کنم الآن فرصت خوبی باشد که بگویم از هر چی آدم تهی‌مغز تازه‌به‌دوران‌رسیده کلاش پرمدعاست بدم می‌آید(معطوف به پست‌های قبل).

۴- ماکیاولی در نامه‌ای به فرانچسکو وتوری پس از ابراز خشنودی از سهل‌انگاری دوست‌اش در انجام کارهایش، به او می‌نویسد:"... کسی که یک بار از راحتی خود به خاطر دیگران چشم بپوشد، چیزی نمی‌گذرد که هیچ آرامشی برایش باقی نمی‌ماند؛ بی‌آن‌که به سبب زحمات‌اش از او سپاس‌گزاری کنند. خدابانوی بخت می‌خواهد همه کارها را خود انجام دهد، پس باید او را به حال خود بگذاریم و آرام بمانیم و مزاحمش نشویم و منتظر بمانیم تا ما آدمیان را به کاری برانگیزد... پس از تنزل به این پایه از پستی، سر از خاک برمی‌دارم و از رذالت سرنوشتم شکوه می‌کنم و در برابر لگدهایی که از او می‌خورم سر تسلیم فرو می‌آورم تا ببینم آیا سرانجام به شرم می‌افتد یا نه؟..."

 حالا من هم قصد دارم به تأسی از این فیلسوف بزرگ دیگر بیش‌تر از آن که قدر می‌بینم کاری نکنم تا ایزدبانوی بختم با من سر آشتی کند. این است که یا از کارم استعفا می‌کنم و یا در حد بضاعتم وقت می‌گذارم.

از این‌که بگذریم، بالاخره خودم را از شر نوشته‌هایم د ر مورد ماکیاولی رهاندم و پس از اندکی ویرایش احتمالاً به زودی در سایت چراغ آزادی منتشر خواهند شد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 20:19  توسط مهرداد بزرگ  | 

بیداد پاییزی

۱- در این مدت که چیزی ننوشته‌ام، اتفاق‌هایی برایم افتاده‌اند. نمونه‌اش این که شخصی که در پست پیش در فراق‌اش نوشتم، به ایران آمد و رفت و دیگر ما همان آدم‌ها نبودیم و گو این که نخواهیم بود. یا این‌ که من یک بار کار عوض کرده‌ام و اکنون در شرف تغییر دومی هستم. در این مدت احساسم نسبت به خیلی چیزها تغییر کرده‌‌است و به خیلی‌ها و خیلی چیزها مثل قبل نگاه نمی‌کنم، البته این روندی است که چند سال است دارد تکوین می‌یابد. از خیلی چیزها دل‌سرد شده‌ام و واقعیت این است که دست و دلم دیگر به خیلی کارها نمی‌رود. وقت نداشته‌ام که چیزی بنویسم، حتی چند خط، اما بسیار اندیشیده‌ام. کسی نمی‌داند چقدر سخت است، آدم ذره ذره اندیشه‌هایش را از ترس رئیس‌اش در دل یادداشت‌های کاری‌اش جا کند و بعد وانمود کند که دارد کار مهمی می‌کند و بعد رئیس ابله‌اش بگوید:" بزرگ تو که همه‌اش داری به دوردست‌ها خیره می‌شی، مانینتورو نگاه کن." سخت است و شاید سخت بشود فهمید که چه می‌گویم. اما این روزها پخته شده‌ام، دیگه سنگ هر دستی سرمو نمی‌شکونه. حساب کارم دستم آمده‌است.

باری در این مدت اتفاقات زیادی افتاده‌است که ماحصل همه آن، این بوده‌است که اگر چه بسیار از دست داده‌ام، اما نسبت به گذشته عاشق‌ترم و محکم‌تر و ایمان‌ام به خودم( تنها چیزی که می‌توان به آن ایمان آورد) قوی‌تر شده‌است.

۲- اصطکاک با مردم و در بطن جامعه امروز ایران، هر روز بیش از پیش روح را می‌فرساید و دیگر حتی ذره‌ای امید برای بهبود وضع باقی نمی‌گذارد. ایران امروز کاملاً در سراشیبی سقوط است و من هر روز به این جمله ماکیاولی فکر می‌کنم که " اگر ملتی یک بار برای آزادی خیز بردارد و به آن نرسد، لاجرم راه فساد و تباهی را می‌پیماید." اما هیچ یک از رهبران جنبش سبز به عاقبت کردار خود نیاندیشیدند. جنگی را آغاز کردند و به پایان نبردند و راه تباهی را گشودند که شاید از پس‌اش فقط ویرانی به بار آید.

۳- وقتی سه ماه پیش کار جدیدم را آغاز کردم، اصلاً انتظار نداشتم انقدر زود از این محیط که در شروع کار حداقل تا حدی دوستانه به نظرم می‌رسید، زده شوم. گاهی می‌شود همه حاشیه‌ها را به باد فراموشی سپرد، اما از حدی که گذشت دیگر از حد تحمل آدمی خارج است. از جایی که گذشت کم‌کم یأس‌آور می‌شود و خواهی نخواهی نمی‌توانی تاب آوری. اصلاً دست و دل‌ات به کار نمی‌رود. واقعیت امر این است که هر چه می‌گذرد مردم ایران بیش‌تر و بیش‌تر شارلاتان می‌شوند و از گرده‌ات کار می‌کشند،  پای حق و حساب که می‌شود به کل رنگ عوض می‌کنند و جا می‌زنند. از این حیث به نظرم مدیرعامل جوان این شرکت به معنای واقعی واژه مصداق "شارلاتان" است.

اما چیزی که برایم عجیب است، شارلاتان بودن این بابا نیست، حتی زیر و رو کشیدن، دیکتاتوری، کج‌خلقی و خبرچین گذاشتن‌های احمقانه‌اش مسئله نیست. یعنی اصلاً این بابا و موقعیت من به خودی خود مطرح نیست، مسئله سقوط آدمی‌زاده در ایران امروز است. گو این که هر چه می‌گذرد بیش‌تر و بیش‌تر سقوط می‌کنیم. من این بابا را از سال ۸۵ می‌شناسم و اصلاً از همین رو موقعیت‌های خیلی به‌تر را رها کردم که پیش این بابا هم کار کنم و هم کار یاد بیگرم، اما تصورم چیز دیگری بود که خیلی زود رنگ باخت. یعنی این آدم در عرض ۵ سال چنان به لحاظ مرتبه انسانی سقوط کرده‌است که... بگذریم. از بدترین میراث‌های جمهوری اسلامی همین سقوط اخلاقی و نابودی شبکه‌های اعتماد میان آحاد جامعه است. میراث بدی که تنها یک کلام دارد "من زور دارم، پس بر حق هستم." قلدری امروز چنان پررنگ است که بعید می‌دانم در ادوار تاریخ معاصر ایران بتوان نمونه‌اش را سراغ گرفت و متأسفانه رفته‌رفته در پس کج‌کارکردهای درونی قانون و نیز فقدان ضمانت اجرایی همین قانون‌های نیم‌بند فرهنگ کاری ایران کاملاً به سمت قلدری و زورگویی پیش می‌رود. سابقاً قراردادهای موقت بود که مورد اعتراض بود و امروز محل اعتراض ما نبستن قرارداد است. بگذریم از دستمزدهایی که واقعاً با این وضعیت نرخ تورم، پشیزی هم نیست و از طرف دیگر انقدر نیروی کار سرگردان هست که هیچ کارفرمایی کک‌اش هم نمی‌گزد که نیروی کارش را به خاطر کوچک‌ترین نافرمانی اخراج کند. شاید برخی بیایند و بگویند این حرف‌ها بوی چپ‌ می‌دهد، اما چیزی است که هست و این از بلاهت آن‌هاست که مسئله را نمی‌بینند. من کاملاً از منظر یک لیبرال راست‌گرا این حرف‌ها را می‌زنم. وضعیت بازار کار ایران به شدت بد است. نیروی کار سرگردان و بی‌کار زیاد است و با توجه به رسیدن نسل جمعیت( متولدان نیمه اول دهه شصت) به سن جوانی کم‌کم رو به انفجار است و این امر سبب می‌شود دست کارفرما در استخدام نیروی کار کاملاً باز باشد و امکان هر گونه چانه‌زنی بر سر حقوق و دستمزد از بین برود و با این وضعیت در عمل با چشمان مسلح هم نمی‌توان هیچ رنگی از آزادی در بازار کار ایران دید.

 از سوی دیگر در شرایطی که انحصار کامل واردات و حتی تولید در دست نیروهای شبه‌نظامی و دولتی است، به صورت پارتیآرشال قلدری و روابط سلسه‌مراتبی بر فرهنگ تولید حاکم می‌شود و امکان رقابتی باقی نمی‌ماند. به واقع شاید تفاوت صاحبان تولید، کارآفرینان و در یک کلام آنچه از آن به بورژاوزی تعبیر می‌شود، در ایران و دیگر کشورها در این باشد که آن‌ها جتلمن‌هایی بودند در مراتب بالای اخلاقی که در ایران تبدیل به دریوزگانی با ظاهر و سکنات حاجی‌آقا* می‌شوند که تنها و تنها قلدری را آموخته‌اند. به ویژه آن‌که سن‌شان به دوره پیش از انقلاب قد ندهد. آن‌گاه حداقل شعور و منش حاصل آن دوره را هم ندارند.   

بگذریم، باید به این مسیله به طور جدی پرداخته‌شود. اگر از طرف لیبرال‌ها منطق این وضعیت تحلیل نشود و راه‌بردی ارایه نشود، راه بر چپ‌روی باز می‌شود و خرابی از حد می‌گذرد.

۴- این روزها بارها به خود می‌گویم "تنها لکه‌های سرخ خون گواهی می‌دهند که برهنه پای بر شمشیر نهاده‌ایم." اما حالا ققنوسی هستیم که خاکستر شده‌است و نگران است تا خاکسترش بر گرده ره‌گذری بخت‌برگشته ننشیند تا مبادا او را هم به همین ورطه ناکامی بکشاند. راهی که رفته‌ایم در بسیاری موارد اشتباه بوده‌است که البته دلیل بر آن نیست که بر حق نباشیم، اما شاید اثر اخلاقی آن باقی باشد و من از این موضوع می‌ترسم. کاش در این دوره تعلیق، در این موضوع مداقه شود.

کتاب گفت‌وگوهای حمید شوکت با کوروش لاشایی را در مورد جنبش چپ، چند روز پیش تمام کردم. کتاب واقعاً چذاب و خواندنی بود. به طبع بسیاری مسایل نسبت به آن زمان تغییر کرده‌اند، اما بسیاری از بداخلاقی‌های سیاسی آن زمان هنوز هم بر فضای سیاسی ایران سیطره دارد و این ربطی به چپ و راست ندارد، اصول و فرهنگ بازی سیاسی است که متأسفانه آلوده و ملوث است. این امر نگران‌کننده و تأمل‌برانگیز است. 

۵- گاهی که تیتر روزنامه‌ها یا اخبار را دنبال می‌کنم، حال‌ام به هم می‌خورد. گو این‌که یک عده فقط نظرشان، آن هم شاید و احتمالاً صرفاً به واسطه منافع‌شان تغییر کرده‌است. روزی که خبر احتمال آزادی دو آمریکایی زندان اوین روی خبرگزاری‌ها رفت، تیتر روزنامه‌ها خواندنی بود. به گمانم شرق بود که تیتر زده‌بود:" دو جاسوس آمریکایی آزاد میشوند." به یاد دارم روزی در اتاق کناری جاش- یکی از این آمریکایی‌ها- بازجویی می‌شدم و بازجو از او سؤال می‌پرسید:" شنبه" و جاش در پاسخ می‌گفت:" Saturday" نمی‌دانم، شاید هم من اشتباه می‌کنم، اما از این جلسه بازجویی لااقل برمی‌آمد که این بندگان خدا صرفاً گروگان‌هایی متهم به جاسوسی باشند که متأسفانه مواردی از این دست در اوین کم هم نبودند. حال این‌که شرق این تیتر را کار کرده‌بود، صرفاً می‌تواند از این جهت باشد که بخواهند به تخریب دولت احمدی‌نژاد بپردازند که جاسوسان را آزاد می‌کند. اما به چه قیمتی؟ پس آن حقوق بشری که با تمام وجود برای خودی‌هایتان و البته مردم مظلوم غزه و فلسطین( بر خلاف خواست بدنه جنبش سبز) فریاد می‌کنید، چه می‌شود؟ این بندگان خدا قربانی چه کسانی باید شوند؟ حقا که عده‌ای تا ابد گروگان‌گیر باقی خواهند ماند. یک روز بلاهت‌وار چنین کردند تا دولت بر حق بازرگان را به زیر کشند و آن زمان البته بخت یارشان بود و خوب توانستند نقش دلقک و هوچی را در شورشی کور بازی کنند. اکنون هم می‌کوشند حقوق این‌ها پایمال کنند تا ضربه‌ای ولو اندک به دولت احمدی‌نژاد بزنند، اما این بار دیگر عرصه‌ای بر آن‌ها باز نیست و من از این امر خوشنودم.

بگذریم از رفتار زشت این ژورنالیست‌های شرق در مورد لیست زندانی‌های آزاد‌شده، از جمله علی ملیحی و سورنا هاشمی که خون به دل خانواده‌ها و دوستان این عزیزان کرد. خجالت‌آور است.

به یاد دارم زمانی که دادگاه عمومی رأی بر تبرئه پلی‌تکنیکی‌های متهم به انتشار نشریات جعلی موسوم به نشریات موهن( احسان منصوری، مجید توکلی و احمد قصابان) صادر کرده‌بود، عباس عبدی مقاله‌ای نوشت مبنی بر این‌که حالا که این‌ها آزاد شدند، پس چه کسی نشریات را منتشر کرده‌است و کوشید تا از این منظر رویه قضایی را به چالش بکشد و حاصل‌اش مخالفت غیر قانونی سعید مرتضوی با آزادی آن عزیزان شد و آن‌ها لااقل تا 8 ماه دیگر در زندان ماندند.

۶- اولین تجربه حرفه‌ای‌ام در عرصه روزنامه‌نگاری در مطبوعات چاپی غیر دانشجویی ناکام ماند. نشریه "صبح آزادی" لااقل در افق ما غروب کرد. همه‌اش هم به خاطر هوس بلاهت‌وار آقایی که بوی کباب شنیده‌بود، غافل از آن که آن‌سوتر خر داغ کرده‌بودند. حالا که زود است، اما بگذارد که این روزها بگذرد و انتخابات مجلس‌شان هم برگزار شود، آن‌گاه شاید بفهمد که این وعده‌ها هزارش یکی وفا نکند. نمی‌خواستم هیچ‌گاه به این مسیله بپردازم و از حق و حقوقم هم در آن نشریه کذا گذشتم؛ اما انتشار بدون اجازه و مثله‌شده مقاله‌ام، واقعاً نوبر بود. این است که نوشتن این چند خط را ضروری دیدم. به هر رو، بعد از مدت‌ها اکنون تازه فرصت آن را یافته‌ام که به خوانندگان این نشریه بگویم آن‌چه با عنوان "تاریخچه فایده‌گرایی" به ترجمه من در شماره پیشین آن نشریه منتشر شد، متنی مثله‌شده بود که مسئولیت‌اش تنها بر عهده دبیر تحریریه صبح آزادی و مسئول شورای سیاست‌گذاری این نشریه‌است. متن اصلی را با ویرایش مجدد به زودی در همین وبلاگ و سایت‌های دیگر منتشر خواهم کرد.

۷- این شعر مربوط به مهر ۸۸ است که همان زمان در این وبلاگ منتشرش کردم. در این دو سال چند بار بازنگری کرده‌ام و اکنون باز فضای بازنشرش را می‌بینم.

بیداد پاییزی

مهرداد بزرگ

 

چه دل‌گیر

چه پرسوز است

این پاییز

فسرده می‌شود همه جانم

در این بادهای پاییزی

و این چه آشوب و چه بیداد است از پاییز.

دلم از برگ‌های بر جا مانده بر روی درختان                     

                                  سخت آشوب است.

                      رهایش کن.

                      گو باد را

                       رهایش کن.

 

  و ز اینان که بر زیر قدم‌های هر کس و ناکس

                         صدای خشک خردشدن‌شان

                        روح را ‌می‌ساید

                        تن را ‌می‌لرزاند

و رعشه‌ی سخت دردناک

بر اندام نحیف رهگذرها می‌اندازد

دلم سخت می‌گیرد

و می‌لرزم به خود

در خود فرو می‌ریزم

از این بیداد پاییزی.

 

آه که سوز و زوزه‌ی این بادهای پاییزی

چه بی‌رحمانه می‌نوازد گوش‌هایم را

دلم را

و می‌لرزاند با همه توش و توانش

همه جان و تنم را

 

وه! که این چه بیداد است از پاییز

                        که گویی در غروب‌اش همه عالم

                        در دلم فسرده می‌شود

                        چون توده سربی

                        می‌فشارد گلویم را.

 

تا که باران‌اش فرو شوید

همه گند و غم شهرم

در دلم ریزد

 

باران تند پاییزی

تازیانه می‌زند

بر پشت عریانم

 

و دیگر بار و دیگر بار

کوس مرگ بادهایش

چه پایان شومی را

نویدم می‌دهد

کابوس هولناک زمستانی

 

***

 

وای از این بیداد پاییزی...

من از این مردان بی‌وجدانِ

ایستاده سخت بر ایمان

و از این مردان با مرگ پیمان

سخت بیمناکم

و از این بیداد استبداد می‌ترسم

 

***

 

مرا با تشویش‌هایم فرو بگذار

رهایم کن

باز پس منگر

که گر راهی بُوَد اینک

    همین باشد

                 ره تشویش و امید

که می‌گوید

" گر این نیز بگذرد

بی‌شک

          بهاری نوترک آید"

 

ولی من سخت بیمناکم

و ز این پاییز بیزارم.

              

          ۲۸مهر ۸۸

     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 19:43  توسط مهرداد بزرگ  | 

نوشته‌ام پاک شد.

تف به روی بلاگفا.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 21:39  توسط مهرداد بزرگ  |